آخرین مطالب

آخرین قسمت داستان عید ی وزری بهمراه لینک قسمت های قبلی

افسانه عیدی و زری قسمت دهم فرهنگی - اجتماعی - خوزستان - مقالات فرهنگی - آدینه های شعر وادبیات

افسانه عیدی  و زری  قسمت دهم

  بزرگنمایی:

 

فصل شراره به جان بلبل هزار هزار

عیدی شراره ای به جانش افتاده بود، داره را آرام به صدای خلخال در آورد و کم کم حرکت دستان را شدت بخشید، ضربه های سر انگشتان دستش به هر بند خود نغمه ای و آهنگی جان گداز بود و حیرت آدمی را برمی انگیخت. آهنگِ برخواسته یک نفس شروع می شد و شراره های آتش از گوشه ی یک حرکت آهنگین رفته رفته بالا می کشید. بلبل چنان نعره سر می داد که هیچ کس را یارای جولان دادن، تاب و تحمل شنیدن و ماندن درسرای او نبود! بلبل بال می گشاید، بر هم می کوبد و نفیر غم فراق جفت خود به هوا بلند می کند، به گردِ خود چون دوک نخ ریسی مستانه می چرخد و می رقصد و دگر در فضای محیط اطراف خود نمی گنجد. آهنگِ نوای او اگر چه شنونده را خوش می آید و به وجد  می آورد! اما رسم عاشق کشی است! آنگونه که وجود خُرد و نازکش تاب و تحمل این مستانگی ندارد، از شدت نغمه ی برخواسته و آهنگ برآمده از نای او آتش به جانش شعله می زند و فنا شدن او را در پی دارد چرا که جز مرگ به مقصد نمی رساندش.

عیدی چنان بر داره ی خلخال نشان می نواخت که از شدت حرکات دستان وی هیچ شنونده ای یارای

تکان خوردن یا نق برآوردن نداشت! جز سکوت و آرام نشستن در جای و مکان خود قدرتی آنها را نبود، حتی بر پلک زدن نیزهمتی نداشتند. نغمه سرایی داره بلندتر و بر سرعت در نواختن شدت می گرفت، غوغایی به پا شده بود. تمام حاضرین مسحور آهنگ شده و غیر از آهنگ- شرری که بر جان بلبل افتاده بود هیچ ندا و نوایی به گوششان نمی رسید! شاید کسی میل به ترک مجلس داشت اما اختیاری بر ترک آن نداشت.

 

پیر کهنسال "ملا صالحا"، از بزرگان هنر و از چیره دستان دیار شوشتر که در ساز، آواز، شعر و ادبیات شهره ی دیار و روزگاران خود بشمار می آمد، از آن مسیر و "سرسرای کیمیا" در عبور بود و ناخدا گاه در راه خود در پی کاری از مسیر خانه "خواجه کیمیا" اتفاق مسیر داشت. در وقت و به هنگام اجرای هنرنمایی "عیدی"، سنگین شمار، عصا زنان از آن طریق می گذشت که نغمه ی آهنگی فوق العاده زیبا اما عجیب تمام وجودش را در برگرفت! لختی درنگ کرد و به آهنگی که نواخته می شد به ‌دقت گوش فرا داد، مکسی کرد، مجددا به راه خود ادامه داد و در این میان در صندوقچه ذهن خود پی سندی از آنچه به گوشش رسیده بود می گشت! که ناگهان چهره در هم کشید و برافروخته فریاد زد: مگر چه شده است؟ مجلس ترب است یا عاشق کشی؟ این دلسوخته کیست؟

ملا صالحا در کنار خود شخصی را دید و از وی سوال کرد: آیا صدای آهنگ و جشن و شادمانی به گوش خود می شنوی؟

عابر که ملا صالحا را می شناخت ضمن ادای ادب عرض کرد: آری صدای مقدمات جشن عروسی است، شادمانی و سرور است، عروسی دختر کیمیا چهارباردار است، او چهارده، پانزده سالی در دزفول سکنا گزیده بود و الان یک سالی است که مجددا به شوشتر آمده است. آنچنان که ما شنیده ایم دخترکیمیا چهارباردار را قرار است به عقد "آ میرزا جلال پسر خواجه ربیع" تاجر معروف در آورند.

ملا صالحا گفت: پس آنکه داره می زند کیست؟ و چرا این آهنگ را می نوازد؟

نگذارید! آهنگ به اتمام برسد! بشتابید، جلویش را بگیرید، او دلباخته است! ره به عالم فنا می جوید، امیدش بدهید؛ امیدوارش سازید.

او از جرگه  دلدادگان است!

شور و شرر به جانش افتاده و پی عالم معنا غوطه ور است!

دستش بگیرید، نوازشش کنید که او سخت دلسوخته است!

ملا صالحا همینطور می شمرد و سفارش می کرد.

پیر فرهیخته با چشمان اشک آلود سراسیمه پی راهی می گشت تا شدت رفته بر نغمه ی آهنگ را فرو کش کند! یاد خاطره ای دیر هنگام او را سخت آزار می داد، او به یاد "حُسنوگل و عطرگل" افتاده بود که چگونه در آتش عشقی پاک و راستین به همین شوریدگی جان به جانان تسلیم کرده بودند و هنوز کسی با این همه سال که از دلداگی آنها سپری شده بود پی به راز دل شان نبرده بود!

ملا صالحا هر چه می گفت و فریاد می زد: کسی بر سِرِ سخنش پی نمی برد! عصا زنان بر سرعت خود شتاب گرفت و در حالی که عبا را در کوچه به رقص باد سپرده بود، کفش از پا رهیده خود به مجلس در آمد و مستقیم بسوی "عیدی" شد. "عیدی" ایستاده، چشم بسته بود در حالیکه بر گونه هایش خطی زیبا از عاشقی نمایان بود. ملا صالحا به سمت ایوان کج شد و در این میان سه پایه دولچه(237) پر از آب خنگ و گوارا که بر لبه‌ی "خرند" ایوان قرار داشت بدست گرفت و آن را بر صورت و سینه و پس گردن "عیدی" فرو ریخت! کلاه تیرکی را به آرامی از سر عیدی برداشت و سر و رویش را به آبی خنک، پاک و روح بخش طراوت بخشید. و باز از بالای گردن و مازه(238) ، "عیدی" را همچنان به ریزش آب، خنک کرد.

ملا "عیدی" را بر کرسی نشاند. چهره ی  "عیدی" گل انداخته بود، سیمای مردانه اش چون خورشید می درخشید. چشمانش به درشتی چشمان اسبی وحشی به خمار افتاده بود، اگر چه چون چشم ماهی غرق در آب بود.

بوی ملحب های خیس شده از آب فضای اطراف عیدی را در برگرفته بود.

"ملا صالحا" دست نوازش بر موهای عیدی کشید. داره ی چهل خلخال نشان را از دستانش به آرامی جدا کرد، کلاه تیرکی را در وسط آن قرار داد و بر زانوان عیدی گذاشت و به سرانگشت چُروک خورده خود در فضل و ادب، چانه ی عیدی را از خمیدگیِ در جیب فرو رفته، راست کرد و به آرامی گفت: جان من، بابای من، تو را چه شد است؟

"کیمیا چهارباردار" که تازه به سرای خود رسیده و متوجه اوضاع و احوال شده بود به شتاب خود را به حیاط خانه رساند. "عیدی" را در آغوش کشید. سال ها بود طعم در آغوش کشیدن "عیدی" را نچشیده بود. بر پیشانیش بوسه زد و از دیدگان اشک شادی جاری ساخت، در حالیکه بلند بلند می گفت: چه بوی خوشی می دهد این میر مَنْدَل غیور ما!

گیوه از پاهایش در آورد و به جوانان حاضر در مجلس گفت: تا تشت مهیا کرده به عطر و گلاب دست و پای عیدی را بشویند.

 

آن روز محله ی نعمت خانه در شهر شوشتر غرق در نعم الهی بود، ماجراها فراوان داشت و حماسه ای زیبا از دلدادگی را به تماشای مردم نشانده بود. خبر رزم شیدایی "عیدی" به اندک زمانی در سطح شوشتر پیچید و بسرعت خبر و ماجرایش چون نقل و نبات، کارگران، میرزا بنویسان و تجار حاضر در کاروانسراهای شوشتر را در بر گرفت و هر کسی پی جوی ماجرا برآمد.

به مجرد مطلع شدن "خواجه حسن خان زند" از حضور "عیدی" در سرای "خواجه کیمیا چهارباردار" دو خدمه "کریم یبار" و "آ مَمال" را در معیت "کَربلویی قربون" پی آوردن و تیمار کردن "عیدی" به سرای منزل خود روان و سفارش ها و تاکیدات بسیار نمود.

قشر بازار و تجار از آنجائیکه کم و بیش خبر عاشقی عیدی را شنیده بودند و از طرفی پاکدامنی و فتوت "عیدی" بر همگان روشن و اثبات شده بود، به طریقی پی جوی مسئله برآمدند. چندین تن از تجار دزفولی که تازه کاروان های مال التجاره ی خود را در کاروانسرای افضل تخلیه کرده بودند، آنقدر که سراسیمه پیگیر احوال عیدی به سوال وجواب می شدند در فکر ساماندهی وضعیت کالاهای خود نبودند.

"خواجه حسن خان" از بزرگ تجار بنام جنوب کشور بشمار می آمد و کاروان های مال التجاره چرم و تنباکوی وی زبان زد خاص وعام بود برای رتق و فتق امور کاروانسراهای بین راهی و اوضاع و احوال کاروان داران در حال سرکشی به کاروانسرای افضل بود که ماجرای "عیدی" پیش آمد. خواجه در وجود خود احساس وظیفه می کرد، علی الخصوص که در این مدت رفتار و کیاست او در میان بسیاری از کاروانیان مشهود و زبان زد بود و الحال دِینش بر گردن بسیاری از تجار دور و نزدیک باقی مانده بود پس در وقت به حجره ی "آخوند ابوالحسن تاجر" بر آمد تا بر این قصه ی عاشقی که در اکثر کاروانیان داستانش جنجالی به پا کرده بود چاره ای نیکو اندیشه کند. بین "خواجه حسن خان" و "آخوند ابوالحسن شوشتری" گفتگویی طرح شد و پس از سفارشات لازم، "حسن خان" روی بسوی خانه خویش رهسپار شد.

"آخوند ابوالحسن" تنی چند از تجار را برای نشستی شب هنگام به محفل خویش در حجره ی بالای "کاروانسرای افضل" دعوت کرد و سفارشات لازم برای آسایش تجار را تاکید نمود. پشت بام کاروانسرا، آب و جاروب شد، چندین "بوریه"(239) تنگ به تنگ هم فرش شد و قالیچه ها روی آن پهن گردید. نسیمی روح بخش از رودخانه می وزید و خنکای دلچسبی داشت. همه چیز برای ورود دوستان آماده بود.

"آمیرزا عبدالحی" بساط هشت قلیان را مهیا و برقرار ساخت. شیر داغ گاومیش بر آتش منقل بار گذاشت، دمنوش لیمو عمانی نیز مهیا شده بود. پاسی از مغرب گذشته بیست تن از تجار بنام منطقه منهای "فانوس گر"(240) و میرزا بنویسان به کاروانسرا و پشت بام بر آمدند. هنوز سخن چندانی طرح نشده بود که فی المجلس "آ محمود برامالکی" پیشکار خواجه "حسن خان چرم فروش" ابتدای راه پله ی ورودی به بام سلام کرده با اجازه وارد مجلس شد و مستقیم نزد "خواجه عباس خان تاجر دزفولی" نشست، مطلبی را به آرامی زمزمه کرد و کیسه ای که درون آن مقداری سکه ی طلای کریم خانی قرار داشت به امانت نزد وی گذاشت، سپس خدمت "آخوند ابوالحسن تاجر شوشتری" که در راس مجلس نشسته بود شد و سفارشی را بعرض رساند و از خدمت حضار بیرون رفت. "آمیرزا عبدالحی" قلیان ها را فی مجلس چرخاند و چپوق به دستان را به تنباکوی هندی بازار بوشهر در تعارف، مجلس گردانی کرد، آنگاه به ریختن پیاله های شیر داغ گاومیش و دم کرده ی "نبات لیمو عمانی" مبادرت ورزید.

 

"آخوند ابوالحسن خان تاجر" پس از مقدمات، اشاره ای به سرگذشت پر فراز و نشیب "عیدی" و ظلمی که بعد از فوت پدر و مادرش بر او و خواهرانش رفته بود کرد و اوصاف نیکویی "عیدی" را در محفل تجار بر شمرد. حاضرین در مجلس که جمعی از تجار شهرهای دزفول، شوش، شوشتر، رومز و سایر بلاد بودند، بر گفته های "آخوند ابوالحسن" صحه می گذاشتند!

"خواجه ابوالحسن" بنا به سفارشِ "خواجه حسن خان" عرض کرد: امروز همه ی ما موظف هستیم به پاس زحمات، خدمات و لیاقتی که این جوان در طول پنج سال و نیم از ورودش به عرصه تجارت از خود به اثبات رسانده و با کاردانی و درایت بی مثالش توانسته در این چند سال گذشته چندین کاروان را از جهت حفظ مال التجاره ها، حراست از جان عمالِ کاروان و مردمی که در معیت کاروان ها راهی منزل و مسیری بوده اند به کیاست و لیاقت ها همراهی و کمک نماید و سایر موارد که خود بهتر بر آن واقف هستید، و در قبال آن پاداشی اضافه بر مزد خویش نیز دریافت ننماید که مثال واضح آن برگرداندن کل مال التجاره "خواجه نصیر لاری" است، که "خواجه نصیر خان" آماده گی داشت کل مال خودش را جلوی وی گذاشته و چشم بسته هر چه خود "عیدی" دوست دارد و می پسندد بر دارد! اما "عیدی" چنین نکرد! و آیا مال التجاره "احمد لحیس"(241) که به غارت رفته بود به تمام و کمال توسط "شیخ مصیلح" در العماره بر گردانده نشد! آن هم صرفا به وجود "عیدی"، و حاج سالم آصف بزرگ و سرور کلانتران دیار "رُومز" بعد از درمان دخترش توسط عیدی مال التجاره های دزفول و شوشتر را حلوا حلوا می کنند! کدامین ما در این پنج، شش سال گذشته به سبب حضور "عیدی" در جمع عوامل کاروان خود از وجود و حضورش مصون از خطرات نشده ایم؟ لذا بر ما لازم و ضروری است در رفع نیازهای او بی منت اقدام نمائیم، به همین دلیل با "خواجه حسن خان" مشورت و گفتگویی بعمل آمد و در وقت، پیشتازتر از همه "خواجه حسن خان" مبلغ ده سکه کریم خانی، به رسم امانت به صندوقچه نیاز در انجام امور تجارت برای عیدی پیش بینی و ارسال کرده است که خدمت "خواجه عباس" سپرده اند. تا باب خیر این حرکت باشد، اینجانب نیز به رسم ادب فی مجلس یک راس قاطر جوان به عیدی هدیه می کنم؛ و این عمل یک رسم دیرینه است در نجات تجار مال باخته و همتی است در فتوت و جوانمردی که از دیرباز در مسلک ما تجار این ولایات برقرار بوده است و یقیناً برای بازار کار و تلاش ما خیر و برکت به همراه خواهد داشت و بر حفظ این سنت ما نیز باید کوشا و اشاعه دهنده باشیم، بین تجار مروت و فتوت نقطه شروع کار است که در جرگه تجار ما به حمدالله از قرن های متمادی این رسم به ودیعه نهاده و برقرار مانده است.

"خواجه موسی کلیما" یک قاطر و خلعتی زر بافت که امروز از تاجری اصفهانی در شوشتر خریداری کرده بود متقبل شد و یکی از سرکارگران کارآزموده خود به نام "مِزُول" را نیز به پیگیری و بلدی امورات به وی بخشید.

"آ میرزا چراغ تاجر"، یک قاطر.

"خواجه ممدلی چهارباردار" یک قاطر.

"شیر علی کلانتر" یک قاطر.

و هر کدام از تجار عنایتی و لطفی از سر مهر و سخاوتی ارزانی داشتند.

"آخوند ابوالحسن"، "آ میرزا عبدالحی" را فی الفور بسوی خانه ی "خواجه کیمیا چهارباردار" گسیل داشت و پیغام فرستاد که فردا وی با تنی چند از تجار قصد زیارت دارد و دسته جمعی خدمت خواهند رسید.

فردا به وقت معین، قریب به بیست تن از تجار دزفولی، شوشتری، رُومزی، شوشی و دور و اطراف روانه ی خانه خواجه کیمیا چهارباردار شدند.

اهل محل که آمدن تجار به همراه تنی چند از میرزا بنویسان و پیش کارهای ایشان را می دیدند از پی ایشان روان شده، درب منزل "کیمیا چهارباردار" تجمع و غوغایی علم شد.

همسایه ها از پشت بام ها بر حیاط "خانه کیمیا" برآمدند.

تجار به مجلس شده بر خان نعمت "خواجه کیمیا"  به صرف شربت و نقل و شیرینی مشغول گشتند.

"کیمیا چهارباردار" حیران و مبهوت مانده بود! زیرا تا به حال این چنین جمعی از بزرگان، دوستان و هم کیشان بازار و تجارتخانه را در محفل یک جا زیارت نکرده بود!

خلقی عظیم بر در خانه و پشت بام "سرای کیمیا" بر آمدند و پچ پچ ها آغاز شد، هر کس در وصف صفات عیدی، فتوت و نیکو منشی او سخنی آشکار می کرد و کلامی جاری می ساخت و از گشاده دستی وی سخن های بسیار و خاطره ها نقل نشد.

اگر چه نیازی به گفتن نبود و بر خلایق چون خورشید آشکار شده بود، اما به رسم ادب "آخوند ابوالحسن تاجر" علت حضور تجار را به عرض رساند و از همت و هدفی که در حق مرام "عیدی" از خود در نظر گرفته بودند سخنی به میان آورد و بیشتر از آن چیزی نگفت.

لختی سکوت حکم فرما شد.

"خواجه عباس خان" رو به برادرش "خواجه موسی کلیما" کرد و با او سخنی به نجوا گرفت.

 "خواجه موسی" که زنش از "سادات سید محمد بازار" بشمار می آمد و به این سبب نزد تجار شوشتر عزت و جایگاهی ارزشمند داشت. به عزت و احترام، از طرف صنف تجار دزفول "دختر کیمیا" را برای "عیدی" خواستگاری کرد. و پیش از هر چیز پارچه ای زربافت به رسم خلعت آوری پیش کش در برابر "خواجه کیمیا" نهاد.

"خواجه کیمیا" همچنان بهت زده سکوت اختیار کرده چیزی نمی گفت!

در حقیقت "کیمیا" در تامل خویش رعایت احترام "منور" مادر "زری" را داشت! چرا که او مادر است و دختر به همدلی و هم راز شدن با مادر سخت نیازمند است.

اندکی سکوت به درازا کشید.

در این حال "خواجه عباس خان" سلام و صلواتی سر داد و کیسه اشرفی های "خواجه حسن خان" را بر خلعتی گلابتون دوزی شده  فی المجلس نهاد و هدیه آشکار ساخت.

"خواجه ممدلی تاجر" دستمال حریر گره زده ی خود به رسم عهد بستن در برابر "کیمیا" قرار داد به دلالت هفت قاطر هدیه شده از طرف تجار چند شهر اطراف که تقدیم شده بود.

پسر "خواجه تفاح" تاجر شوش و العماره چوب دستی خود را به امانت بر پارچه ها نهاد تا دو تخت فرش زیبای عربی را به ارادت تقدیم نماید.

هدایا رفته رفته بالا می گرفت که "خواجه موسی کلیمیا" رو بسوی "خواجه کیمیا" کرده و گفت: از این خانه و سرای رحمت بیرون نخواهم شد تا مگر مرا جوابی دهی و الا شکوه بر "آستان جد مادریم سید محمد بازار" خواهم برد!

سخن "خواجه موسی" به پایان نرسیده بود که هلهله مادر بزرگ "زری" از اتاق کناری بر خواست و به دنبال آن زنانی چند که فی المجلس در اندرونی حاضر بودند کِل زدنشان سر به هوا کشید.

محله نعمت خانه شوشتر غرق کِل و شادی شد. به اشاره "آخوند ابوالحسن تاجر شوشتری" بساط آداب و سنت عقد و خواستگاری به راه افتاد. "خواجه موسی جلودار" برای داماد پدری کرد و "آخوند ابوالحسن" صیغه عقد بر عیدی و زری به میمنت و مبارکی جاری ساخت.

هفت روز و هفت شب در شوشتر و دزفول مردم به شادی برآمدند و به میمنت این وصلت بر در هر خانه و سرسرای دلِ پاک و بی ریایی، به مبارکی اطعامی به راه افتاد. خطه ی شمال خوزستان این اتفاق را خوش یوم و رحمتی بر سرور و شادمانی همه طبقات جامعه دانستند.

به هفتمین روز عروسی کاروانی چهل نفره از زنان و چهل نفر از مردان رشید در حالیکه چهل دختر و پسر جوان را در معیت خود به همراه داشت شهر دزفول را به قصد تجلیل و تکریم از مردم شوشتر و آوردن عروس به دزفول به میمنت و مبارکی ترک کرد؛ سلطون مراد از ایل لیوس نیز وعده ی همراهی کاروان داد تا به این وسیله جبران حادثه مرگ مَنْدَل کرده باشد.

کاروان مهرورزی هنوز به بقعه مقوم(242) نرسیده غریو شور و شادی از مردان و زنان بختیاری به دبدبه و کبکبه بالا گرفت و در حالی که اسب سواران جوان به گِردشان می تاختند، غوغایی از رشادت و فتوت به پا کرد. غیور مردمانی نیکو سرشت از ایل بزرگ بختیاری از راه مال رو خود را به شهر رسانده بودند، در حالی که به زیباترین البسه خود را زینت و مرکب ها آذین بسته بودند. توشمال ها به سورنا، فیق، کرنا و دهل همت داشتند و سلطان مراد بزرگ ایل لیوس در جلوی قافله به جلال و غیرت این همت می درخشید. می آمدند و چهل کووه نر جوان بر پشت قاطرانی چند به جالق بسته بودند.

 

"سلطون مراد" در حالی که همسرش "گیسوطلا" در کنارش بر قاطری جوان نشسته بود به یاد جوانی و دوران خوش ایام وصال شعری را بر زبان جاری ساخت که یادآور گفتگوی عاشقانه ی ایام دلدادگی شان بود. هر بیتی که می خواند فی الفور "گیسوطلا" بیت بعدی را که در صندوق اسرار سینه ی خود داشت سر می داد و خنده و سُرور جوانی در قلب شان به تپش می افتاد.

سلطون مراد می خواند:

خَوَر داری دِلم سی تو کواوه ؟

زِ دیری تو چِنِی حالم خراوه ؟

 

و گیسوطلا پاسخ می داد:

دلم تشنهِ تونه چی مُلک دِیمی

فقط محتاج وِه یِه تُوکِهِ آوه

 

سلطون مراد می گفت:

زِ داغ تو چرش بهرس وه مالم

میِن مالم  چرشت و  بنگ باوه

 

گیسوطلا می خواند:

دِلم خِینه زِ رفتاری کِه داری

غم و غصه دِلم سیصد کِتاوه

 

سلطون مراد با ادا می خواند:

جفا سِی اِیکنی وا مُونه عاشق

پَه سیچه کار تو رنج و عذاوه

 

و گیسوطلا میگفت:

مگر تخصیر مو چه بیده وا تو ؟

که همیشه سَلامُم  بی جواوه(243)

 

خبرِ در راه بودن کارون عزت و مهرورزی پیشتاز تر از خود کارون به اندک زمانی به شوشتر و محال های اطراف و بین راهی رسید.

در طول مسیر حرکت کاروان عشایر" جَلَکون" ، "گُتَنْد" ، "عقیلی" و "ترکالکی"(244) هلهله کنان کاروان رسیده را خدمت و در وقت حرکت به سمت شوشتر دسته دسته، مردان و زنانی نشسته بر مرکب هایی جوان با لباس های خوش رنگ، در حالی که هدایایی به پشت مرکب گرفته بودند کاروان را رو به سوی شوشتر همراهی کردند.

عشق ورزی حماسه ساز شده بود. به یک روز کارون شادی به شوشتر رسید. خلایق بر پل شادروان به استقبال بر آمدند. "توشمال زنون" به نواختن بر آمدند و سرور، شادی و پای کوبی شهر را در بر گرفت. زنان از جوان تا پیر به هلهله "کِل" می زدند. چهل کووه ی سلطان مراد کدخدای ایل لیوس به زمین زده ذبح شد و فی الحال در بین مردم تقسیم شد.

بر سر هر کوی و محله عطر خوش اسپند و کندور نهاده بر آتش فضا را معطر و خوش بو کرده بود. کوچه و محله ها آب جاروب شده به پیله ی شربت سکنجبینی خنک خستگی راه از تن مسافرین کاروان شادمانی می زدود.

کاروانِ رسیده، روز را تا تنگنای غروب، و شب را تا صبح به هلهله و شادمانی سر نمود. به صبح برآمده کاروان عزم برگشتن به دزفول گرفت و مقدمات بردن عروسِ خود را مهیا ساخت.

کارون به عزت و مبارکی و در حالی که عروس و داماد از خانه "خواجه حسن خان زند" بیرون می آمد به راه افتاد در حالیکه هلهله ی جماعت آسمان را در بر گرفته بود.

اسب سفید آذین شده به رکاب و یراق از طرف "خواجه حسن خان چرم فروش" به عروس هدیه شد تا با آن رو بسوی خانه و کاشانه ی خود همراه و همراز "عیدی" به دزفول شود.

"عیدی" را بر اسبی جوان سوار کردند و شادباش گویان به راه افتادند. از هر کوی و محله که گذر می کردند غریو هلهله فضای مسیر را در بر می گرفت.

ماجرای دلدادگی و عاشق پیشگی "زری" و "عیدی" برای مردم بهانه ای خوش یوم و اتفاقی مبارک را سبب ساز شد تا با دست زدن به این حادثه الفت را بر مهر گره زنند.

آن روز در تاریخ این خطه بعنوان روز "کِل زنون"(245) حادثه ای به یاد ماندنی و ماندگار را در دل مردم ثبت کرد و تا کنون همچنان چون آن ایام کارون هایی از ولایات مختلف دراین خطه به تردد بر احوال هم به محبت و شادمانی سنت بر پای می دارند.

 

کلی محمد مشکال در حالی که از سوز سرما خود را درون عبایِ انداخته بر دوش گره می زد، کنده ی رها شده در چاله را بر گرداند تا دود بر خواسته از آن فرو کش کند. زل آفتاب  از شرق در حال پاره کردن سینه آسمان بود و می رفت تا سیاهی شب را به سفید بختی صبح روشن تحویل دهد.

گِرد نشینان به دور چاله ی آتش، همچنان در تصورات خیالی خود داستان را دنبال می کردند.

از گوشه ی چادرِ "خدارسون" صدای جار و جنجال همسرش "خدابس" به گوش می رسید که شوی خود را به تشر نهیب می داد که زود بر خیز شتاب کن دلم برای طوبی تنگ شده و باید که به دیدن طوبی رو بسوی خانه حاج سلطان علی معمار شویم!

    

وسلام .

با سپاس  از  همراهی شما 
نویسنده : سینا  مقدم  - ویراستار  : علی  رشنو  با همکاری  هیت  تحریریه  پایگاه خبری صبح ملت  نیوز  
 لطفا مارا ازنظرات خود  محروم  نفرمایید  : شماره تلفن  هیت تحریریه  :09169415035 واتس آپ   وتلگرام 
           پاورقی  این قسمت  :

(237) . دولچه : dulča

دول کوچک، ظرفی جهت نگهداری آب از جنس پوست بز که دارای سه پایه کوچک چوبی است .

 

(238) . مازَه : māza

پشت، کمر

 

(239) . بُرِیه : borya

بوریا، فرش حصیری که از جنس بوریا درست می کنند .

 

(240) . فانوس گر : fānus ger

افرادی که با در دست گرفتن فانوس در کنار بعضی اشخاص ذی نفوذ یا علما راه را روشن و مهیای رفتن می کند.

 

(241) . احمد لحیس : ahmad lehēs

احمد شلخته

 

(242) . بقعه مقام حضرت علی

 

(243) . شعر از استاد غلام اسماعیلی نیا

سلطون مراد:

خور داری دلم سی تو کواوه ؟

معنی : خبر داری دلم برای تو  کباب است

ز دیری تو  چنی حالم خراوه ؟

معنی : از دوری تو چقدر حالم خراب است

 

گیسوطلا:

دلم تشنه تونه  چی ملک دیمی

معنی : دلم تشنه تو است چون ملک دیم

فقط محتاج وه یه توکه آوه

معنی : فقط احتیاجش به یک قطره آب است

 

سلطون مراد:

ز داغ تو چرش بهرس وه مالم

معنی : از داغ تو شیون افتاد توی مالم

مین مالم  چرشت و  بنگ باوه

معنی : توی مالم شیون و گریه و زاری است

 

گیسوطلا:

دلم خینه ز رفتاری که داری

معنی : دلم خون است از رفتاری که داری

غم و غصه  دلم  سیصد  کتاوه

معنی : غم و غصه ی دلم سیصد کتاب است

 

سلطون مراد:

جفا سی ایکنی  وا مونه عاشق

معنی : برای چه جفا میکنی با منه عاشق

په سیچه کار تو  رنج و  عذاوه

معنی : پس چرا کار تو رنج و عذاب است

 

 

(244) . جَرکون: jarakūn

          گتندی : gotandi

          عقیلی : aqili

          ترکالکی : torkālaki

از روستاها و اماکنی در مسیر منتهی به شوشتر و مناطق اطراف که در عصر حاضر شهر و شهرستان شده اند.

 

(245) . کِل زنون : kel zanūn

رسم و مراسم هلهله کردن، شادی و سرور بر پا کردن .

 

 

                                       

[قسمت اول]
http://www.dezfoolnews.ir/fa/News/4457/   

[قسمت دوم ] 
http://www.dezfoolnews.ir/fa/News/4530/

[قسمت سوم] 
http://www.dezfoolnews.ir/fa/News/4626/

[قسمت چهارم]
http://www.dezfoolnews.ir/fa/News/4783/

[قسمت پنجم]  
http://www.sobhemellatnews.ir/fa/News/4947/

[قسمت ششم]  
http://www.dezfoolnews.ir/fa/News/4976/

[قسمت هفتم]  
http://www.sobhemellatnews.ir/fa/News/5155/

[قسمت هشتم]  
http://www.sobhemellatnews.ir/fa/News/5197/

[قسمت نهم]
http://www.sobhemellatnews.ir/fa/News/5312/


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نظرات شما

ارسال دیدگاه

Protected by FormShield

آخرین اخبار

دلایل و راهکارهای ترس کودکان از مدرسه

اعتراضات جهانی علیه تغییرات اقلیمی؛ دانش آموزان پیشتاز شدند

رییس جمهوری آمریکا در ادامه تروریسم اقتصادی علیه مردم ایران، بانک مرکزی کشورمان را در فهرست تحریم قرار داد.

صالحی: فناوری‌های نوین رسانه را دچار تغییر اساسی کرده است

بررسی اقدام‌های اقتصادی شرکت ملی نفت ایران در اهواز

سردار صفوی: ترامپ با حسرت تسلیم کردن ملت ایران به تاریخ خواهد پیوست

دکتر واعظی: با جدیت بدنبال گسترش حجم روابط و مبادلات هستیم

عکس و فیلم| وزیرآموزش و پرورش درب نمازخانه را پلمپ کرد؟!|

این تابو که می گویند! واقعاً چیست ؟ : ریشه شناسی واژه ی تابو tabu/taboo

روزنامه آمریکایی با حمله به تلفن همراه از مخاطبانش خداحافظی کرد

جرج گلن کمرون : استاد تاریخ باستان و زبان‌شناسی از تراز برتر

پاسخ به جعلیات تاریخی : آچینا اوپدرما یا آل حسینا بن درمه ؟

آمریکا دو دیپلمات هیات کوبا در سازمان ملل را اخراج کرد

وقوع تیراندازی در نزدیکی کاخ سفید

ائتلاف عربی عملیاتی را در شمال بندر الحدیده آغاز کرد

میلیاردرهای دنیا چقدر ثروتمندتر شده‌اند؟

عماد اول مهر را ندید

فغانی داور لیگ استرالیا شد ، فغانی به استرالیا مهاجرت کرد

ریس شورای اسلامی شهرستان شوش: خدشه به جایگاه حقوقی شورای شهر شوش و سکوت مقامات مسئول

ده برگزیده کشور در بزرگترین رقابت علمی فناوری نانو معرفی شدند

اقدام محققان جهت راه‌اندازی اپلیکیشن "پزشکی از راه دور" برای تلفن همراه

ماراتون برنامه‌نویسان تلفن همراه در دانشگاه شریف

آدینه های شعر این هفته با ((جمال پناهی نژاد))

اسامی مردان و زنان در دزفول قدیم قسمت سوم : ​ارزش های نهفته در اسامی زنان قدیم

زمینه‌سازی آمریکا برای افزایش سطح رویارویی با ایران نوشته: احمد زیدآبادی

طراحی مهندسی برای یک شهر زیبا، سرزنده و با نشاط

خریدهای میلیاردی تسلیحات آمریکایی به چه کار دولت سعودی آمد؟!

پاسخ ظریف به اظهارات جنگ‌طلبانه مقامات آمریکایی

با اشاره به افتتاح دانشکده مهندسی جنگ الکترونیک امیرنصیرزاده : ایران در زمینه جنگ الکترونیک قوی‌تر از گذشته خواهد شد

نرخ ارز واقعی مورخه 28 شهریورماه 1398

نتانیاهو شکست خورده اما راست‌گراها قوی‌تر شدند

در گفت وگو با العالم موسوی:ایران اهل مدارا و گفت وگو و تعامل است/مسائل موشکی خط قرمز ماست

محمدجواد ظریف در حساب کاربری خود در توئیتر نوشت: "اقدام جنگی" یا تحریک به جنگ؟

در جدیدترین رده‌بندی تیم‌های ملی فوتبال دنیا، ایران بدون تغییر جایگاه همچنان در رده بیست‌و‌سوم دنیا و رده نخست آسیا قرار دارد.

رئیس فدراسیون جهانی فوتبال(فیفا) ابراز امیدواری کرد موضوع ورود بانوان به ورزشگاه ایران هر چه زودتر حل شود.

نتانیاهو شکست خورده اما راست‌گراها قوی‌تر شدند

نگاهی به لزوم تجهیز کتابخانه‌های مدرسه‌ها

وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی: فرهنگ و هنر کشور باید اقتصادی‌ شود

اولویت بانک مرکزی تقویت سامانه های نظارتی است

دکتر غلامی در آیین بازگشایی 50 کرسی زبان و ادبیات فارسی در جهان: حمایت‌های همه جانبه وزارت علوم جهت حفظ فرهنگ فارسی

دکتر واعظی در دیدار با وزیر بهداشت ترکیه: تهران و آنکارا می‌توانند در بخش سلامت مکمل هم باشند

فراخوان دوازدهمین جشنواره منطقه ای تئاتر کودک و نوجوان مهر شهرستان دزفول با شعار «قصه، بازی، نمایش» برای برگزاری در بهمن ماه ٩٨ منتشر شد

ثبت 109 اثر منقول و غیر‌منقول در فهرست آثار ملی

مصوبات امروز هیت دولت

سخنگوی دولت با اشاره به گزارش در سه ماهه اول سال: رشد سرمایه و تولید اقتصادی بدون نفت مثبت شده است

رئیس سازمان برنامه و بودجه: مطالبات کشاورزان گندم‌کار پرداخت شد

تجربه پررنج عباس میرزا /تهیه کننده علی غلامرضائی،مدرس دانشگاه وپژوهشگرتاریخ ایران

رئیس‌جمهور در جلسه هیات‌دولت: ایران خواهان روابط دوستانه با همسایگان جنوبی است

توقیف اموال همسر عمر البشیر و 37 تن از اعضای نظام سابق

دیدار جمعی از موکب‌داران عراقی با رهبر انقلاب اسلامی