آخرین مطالب

افسانه عیدی و زری قسمت هشتم

داستان عیدی وزری قسمت هشتم فرهنگی - اجتماعی - خوزستان - آدینه های شعر وادبیات

داستان عیدی وزری قسمت هشتم

  بزرگنمایی:

 

"آ میرزا جلال، پسر خواجه ربیع"، جوانی رشید و مکتب رفته بود که نزد پدر، حجره ی ابوی خود را می چرخاند و دستی به کسب و کار باز کرده، به کاردانی و ذکاوت آموخته هایی کسب نموده بود و از آنجائیکه بیست و چند بهار عمر سپری کرده، پدر و مادر، دختر "خواجه کیمیا" را برای وی در نظر داشتند و به همین تصمیم پی رضایت خانواده ی خواجه در آمد و شد بودند.

"منورخانم" مادر دختر رضایت کامل به این وصلت داشت، اما "خواجه کیمیا" جواب قطعی نداده بود! در واقع کیمیا در اعماق وجود خود نگرانی و آشوبی پنهان داشت و همچنان چهره ی زیبا و سیمای مردانه ی "عیدی" را  پیش چشم خود مجسم می نمود؛ از طرفی خوف آن می داد با برملا شدن حدیث "عیدی" حال و احوال دخترش را بر هم زده او را بیمار و رنجور خاطر سازد و به شکست دل دختر خویش، این بار به فراق و غم دلدادگی  فرزند از دست بدهد.

 

خبر برگشت کاروان مال التجاره " آ میرزا نصیر لاری" به شوشتر رسیده بود. تجار شوشتر که در پی معامله بر یکدیگر پیشی می گرفتند، به کاروانسرای افضل شده پیجوی احوال "خواجه نصیر خان" شدند، خواجه در سخن شد و گفت: الحمدالله در این سفر رزق و روزی بر وفق مراد و لطف و عنایت خداوندگار فزونی داشت، منهای ابتدای سفر که مال التجاره از شوشتر و دزفول به "عبدان" بردم و چپاول راهزنان ما را در بر گرفته بود و به میمنت بلدی راهِ جوان دزفولی از مهلکه به طریقی خوش رهایی یافتیم؛ البته باید گفت طبع تجارت چنین است و من در مسیر برگشت مال سنگینی از نجف و کربلا همراه آورده، در العماره بفروش رساندم و از آنجا قصد بصره داشتم اما مسیر کج کرده به دزفول منزل کرده، ابزار آلات مسین از بازار پر رونق آنجا به قیمت خریده قصد فروش به بازار بوشهر دارم و خدا یار کند در سفر برگشت از بوشهر برای "خواجه حین خان" بار تنباکو که منفعت فراوان دارد خواهم آورد. قول کالایش را به "حسن خان تاجر" امروز دادم و عمری برقرار باشد به انجام خواهم رساند، تا خدا چه خواهد!

 

"خواجه نصیرلاری" مغرب به ایوان نشسته و چُپق دود می کرد.

"خواجه کیمیا چهارباردار" که پیشترها احوال تاجرِ لاری را شنیده بود نزدش آمده پس از سلام و احوال پرسی دمی با وی به گفتگو مشغول شد.

"خواجه کیمیا" خبر برخورد ایشان با "رَه زنون" که در سفر تجاری از دزفول به عَبَدان برایش پیش آمده بود سوال کرد. و البته بیشتر از همه بدین بهانه پی جوی حال و احوال "عیدی" بود!

خواجه نصیر پُکی عمیق بر جان چُپق انداخت و دود تندی از سر و صورت خود خارج ساخت و گفت: مرا یاد چه آوردی!

در دزفول منزل "خواجه موسی جلودار" مهمان بودم، او از قصد و نیت من در آرزوی زیارت خانه خدا مطلع بود، مرا سفارش و تاکید کرده از همان مسیر دریای بوشهر با لنج به این طی طریق اقدام نمایم چرا که از مسیر بیابان آن هم با کاروان مال التجاره این چنین آهنگ حج کردن بر من سخت گران خواهد شد. سخنش نپذیرفتم، چلتوک(207) بسیار از دزفول به قصد فروش در راه به "عَبَدان" بار چهارپایان کردم؛ اما به امر وی سر تسلیم فرود آورده بلدی و کُلِیمای(208) کاروان خود را جوانی "عیدی" نام انتخاب کردم تا با خود به همراه ببرم.

وقت حرکتِ کاروان، جوانی بیست و پنج ساله، قد بلند، خوش سیما، که نجابت از سر و رویش می بارید به همراه "خواجه موسی جلودار" نزد ما به کاروان ملحق شد. سلام کرده، رعایت ادب و نزاکت بر من هویدا ساخت. "خواجه موسی" تاجر دزفولی سفارشات بسیار کرد و "اوسار"(209) کاروان به وی سپرده تاکید کرد: "عیدی" بدان "خواجه نصیر لاری" همانا "خواجه موسی کُلِیما" است.

پس از دوستان خدا حافظی کرده به راه افتادیم، سه روزه، سه منزل به سواد "حویزه" رسیدیم و البته تا آن دیار مشکلی خاص در راه نبود؛ روز چهارم پس از ادامه مسیر و پیمودن راهی طولانی، هنوز یک منزل به عَبَدان مانده بود که قشونی از اعراب دیار عراق عثمانی سوار بر اسبان تیز پا بر ما یورش آورده، کاروان را دوره کردند و به وارسی کالاها بر آمدند. در این میان خطاب به چپاول گران گفتم: مال را بردارید و بروید، اما به کسی کار نداشته باشید! ما قصد سفر خانه خدا و حج کرده ایم.

سر به سخن گفتن و مشاجره کلام داشتم و هوا از گرگ و میش گذشته بود. و اگر چه در این بین به خاطر داشتم که "خواجه موسی کُلِیما" مرا به "عیدی" سفارش بسیار کرده بود، اما در این غائله مگر چه می توانست بکند!

حیران و سرگردان فقط نظاره گر رفتار ره زنان بودم، "جالق"(211) کالاها بود که "حرامیان" از "کول"(212) چهارپایان انتخاب و در کنار هم بر زمین می انداختند، در این میان "عیدی" را دیدم که در وسط آنها بالای کیسه ی چلتوک ها نشست و "داره زنگی" به دست گرفته مشغول ضرب آهنگ شد! جملگی به صدای ضرب داره وی در آن وضعیت متحیر مانده بودیم که این چه کاری است که این شخص می کند؟ سالار دزدها که کمی عقب تر از دیگران ایستاده بود لگام اسب خود را کج کرده بطرف "عیدی" رفت و راست مقابل وی ایستاد. عیدی به مجرد آمدن این شخص آنچنان چیره دستی از خود نشان داد که اسب جفت گوش های خود را "رُک"(213) کرده تکان نمی خورد! سالار دزدان نیز مسحور ضرب آهنگ برخواسته از داره ی وی شده بر اسب تکان نمی خورد. تمام افراد حاضر در کاروان مات و مبهوت آهنگ داره ی "عیدی" شده بودیم . "عیدی" به مجال، اندک اشعاری به زبان عربی سر داد و مجددا شعر را از اول قرائت کرد که از رازی عاشقانه حکایت می کرد و احوال دل دو جوان عرب را شرح می داد.

"عیدی" خواند:

 

دَرَج دَرْجَل حَبَر الجَل بَر الجَلَیله

او تُکَذَّل العُمُرُه بر الجلیله(214)

 

"عیدی" داره می زد و می خواند:

کجا رفتی جلیله؟ یکسال و اندی از دوری تو گذشت! و من هنوز به وفای عهد و پیمانی که با تو بسته ام همین جا کنار برکه ایستاده ام، آفتاب هر روز آمد و رفت، باران گرفت و کلاغ بر سر من لانه کرد و من هنوز به انتظار آمدن تو از اینجا تکان نخورده ام! دوری تو بر من چه سخت گذشت.

 

سالار دزدان به شنیدن ابیات به گریه افتاد و دیدگانش پر از اشک شد.

خود را از فراز اسب بر زمین انداخت و صورت عیدی را بوسید و گفت : "انتَ عیدی"؟

و عیدی در جواب او با تبسم سری تکان داد.

 

به دستور سالار دزدان، اعراب ما را حرمت فراوان کردند و گرامی داشتند. آن روز تا پاسی از شب به گفتگو شدیم و "شَوَقْ دَمُونْ" با سفید شدن آسمان بارها بر پشت چهارپایان بسته همراه این جماعت تا "عَبَدان" رفتیم در حالیکه آنها در راه از ما مراقبتها کرده، آب، نان و اطعام بسیار به ما بخشیدند.

 

در "عَبَدان"  بعداز یکی دو روز به قرار شرط و شُروطی که در دزفول شده بود، "عیدی" قصد بازگشت کرد، کاروانی تجاری که قصد حرکت به شوشتر داشت "عیدی" را می شناختند و چه بسیار ذوق کرده و خوشحال بودند! و البته اگر من هم جای ایشان بودم به همین شکل سر از پا نمی شناختم.

حق اجرت و زحمت "عیدی" در طول سفر، با توجه به نجات مال التجاره کاروان، و مهمتر از آن سلامتی کلیه افراد حاضر در کاروان را چند برابر بیشتر از آنچه انتظار می رفت در نظر گرفتم، حتی اگر "عیدی" کل منفعت و ارزش کالاهای کاروان را درخواست می کرد به دیده منت می دادم! اما "عیدی" به همان مبلغی که در دزفول شرط شده بود رضایت داد! نه بیشتر و نه کمتر. و من بر این همه فتوت، سخاوت و بزرگ منشی وی مبهوت ماندم! و ای کاش می شد وی را با خود به بوشهر می بردم، و دریغ و صد حیف از آن دارم که چرا این جوان نزد ما نیست!

"خواجه کیمیا"، راز شعر "عیدی" و آشکار شدن بر اعراب را سوال کرد که موضوع از چه قرار بود؟

"خواجه نصیر لاری" گفت من هم اول متوجه مطلب نشدم زیرا بر اشعار عرب آگاهی ندارم و از قصه و حکایت نهفته در بطن شعر خبر نداشتم؛ اما وقتی به "عَبَدان" رسیدیم از "عیدی" خواستم آنچه که برای اعراب بیابانی خوانده بود برایم شرح دهد.

"عیدی" گفت: شرح آن مفصل است و مجال خاص خود را می خواهد.

مطلب برای من جالب آمد، همان روز عیدی را با خود به حجره "حاج حسین تاجر" نوه خواجه "محمدعلی" که از تجار معروف و مشهور منطقه بود بردم، "خواجه حسین" غلات دزفول را به قیمت خوب خریدار بود و وی با شیخ نشین های خلیج بر داد و ستد دستی توانا داشت. یک ساعتی چانه زنی معامله به مبارکی انجام شد. ناهار را خدمت نوه "خواجه محمد علی تاجر" ماندیم و مجدد اسرار من بر دانستن حادثه بالا گرفت. "خواجه حاج حسین" جویای مسئله شد و من کلیت ماجرا را که بر ما وارد شده بود برایش شرح دادم.

"خواجه حاج حسین" که "عیدی" را می شناخت رو به وی کرد و گفت: "خواجه عیدی" ما را مستفیض کن، بگذار ما هم فیضی ببریم.

 

فصل جابر و جلیله

"عیدی" درنگی کرد و گفت: پسر جوانی در دیار شوش "جابر" نام، عاشق دختری از "حموله"(215) و طایفه خودشان به نام "جلیله" شده بود. و این وابستگی از دوران کودکی پا بر جای بود. از قضای روزگار "جابر" از نعمت پدر و مادر بی بهره و نزد مادر بزرگ خود زندگی و تحت حمایت حموله خود قرار داشت. این جوان شخصیتی بی چیز و تهی دست، اما مملو از سجایای اخلاقی، شعور و منش نیکو بود و به شغل چوپانی و گله چرانی برای خانواده های طایفه و سایرین امرار معاش می کرد. به دلیل صداقت در رفتار و خوی اخلاقی که او از خود بروز می داد، غالباً همه دوستش داشتند و به او احترام می گذاشتند. جابر صبح گله را به دشت و صحرا برده، شب هنگام بی هیچ کاستی به نزد صاحب خود بر می گرداند.

بچه های قد و نیم قد روستا همیشه گرد وی حلقه زده و وی برای ایشان از ماجراهایی که در صحرا با آن برخورد کرده یا از نزدیک با آنها روبرو شده بود، قصه سرایی می کرد. جابر نیِ بسیار خوب و سرمست کننده ای برای آرام کردن گله می نواخت و به همین جهت شب ها کنار ایوان که رو به دشت باز و فراخ بود مشغول نواختن نی شده دل روستائیان را جلایی و طراوتی تازه می بخشید.

 

"جلیله" دختری از روستا نشینان نسبت به "جابر" دلباخته و علاقه ای وصف ناپذیر داشت، ایشان هر دو به هم علاقه داشتند. این عشق و علاقه بسیار پاک و نزد طایفه، چهره ها شناخته شده بود و از آنجائیکه بین ایشان خویشاوندی برقرار بود کسی جرأت بد گمانی و تهمت و افترا زدن به ایشان را نداشت.

متاسفانه کسی از ایل و تبارش پا در میانی نمی کرد تا این دو جوان را به هم برساند.

از طرفی دیگر، خانواده "جلیله" نیز راغب به وصلت دخترشان با شخصیتی که از نعمت پدر و مادر محروم و آه من الخدا در بساط نداشت، نبودند. این ماجراها دست بدستِ هم داده بود تا سایر خانواده ها نیز به دلیل حضور جابر قصد خواستگاری از "جلیله" را نداشته باشند.

"جابر" بر طبق قرار همیشه، صبح زود گله را به چِرا می برد در میان راه، کنار برکه ی آبی که بر اثر جاری شدن باران شکل غدیر بخود گرفته بود، می ایستاد و منتظر آمدن "جلیله" می شد. دختران روستا مشک بر دوش و ظروف در دست، صبح سحر برای شستن ظرف و ظروف و بردن آب گرد برکه جمع می شدند؛ به مجرد آمدن دخترکان، "جلیله" نیز در بین ایشان چون گوهری شب چراغ می درخشید و می آمد. "جلیله" نیز به قصد دیدن "جابر" سر از پا نمی شناخت. همینکه دختران طایفه به گرد برکه حلقه می زدند و مشغول امور خود می گشتند. "جابر" بالای سکویی سنگی نسبتا بلند از سطح زمین می نشست و شروع به نواختن نی می کرد و گله را به حال خود رها، اما اطمینان داشت در بیابان ولو نمی شوند، زیر به محض نواختن نی همه‌ی احشام از حرکت باز ایستاده، یا آرام بر زمین می نشستند و به نشخوار کردن آنچه خورده بودند مشغول می شدند.

"جابر" در شعرهایی که می خواند، از رمز و راز عشق و عاشقی و مهر و وفا می گفت و با در هم تنیدن زیباترین کلمات، مهر خود را نسبت به "جلیله" ابراز می داشت. گاه در بین سخنان خود به وقت لطیفه ای می گفت و جمله حاضرین را به خنده وا می داشت، گاه جمع دخترکان که در میان ایشان زنان میان سال نیز کم نبود آنقدر شیفته شنیدن ماجراهای عاشقانه و ابراز شده از کلام جابرمی شدند که زمان به دراز می کشید، افراد خانواده از پی ایشان به کنار برکه می شدند، بر احوال ماجرا پی می بردند و تازه متوجه می شدند که نه مشکی پر آب است و نه ظرفی شسته شده!

همه از صداقت رفتار و سکنات "جابر" اطمینان راسخ داشتند! به همین خاطر هیچکس معترض او نمی شد.

داستان ملاقاتهای پی در پی کنار برکه ی آب، پدر و مادر "جلیله" را نگران کرده بود! زیرا دلدادگی و وابستگی "جابر" و "جلیله" آنقدر شدت گرفته بود که نمی شد بدرستی چاره و اندیشه مناسبی اتخاذ کرد. از طرفی دختر عمو، پسر عمو بودن ایشان وضعیت را لاینحل می کرد!

عاشقی این دو بالا گرفته و آدم و عالم را متوجه خود کرده بود.

پدر و مادر "جلیله" در فکر چاره افتاده، پیش خود قرار گذاشتند به سفری دور و دراز رفته، مدتی از روستای خود پنهان مانند تا آبها از آسیاب بیفتد و شور عاشقی از فکر و ذهن "جابر" و "جلیله" بیرون زند.

یک روز به قرار و عادت هر روز مادر مشک آب را به دخترش "جلیله" داده به او گفت: تا به برکه رفته مشک را فی الفور پر آب کره و تا بازگشت او به منزل مادر ظرف و ظروف و البسه ای که نیاز به شستشو دارند را آماده کند و در برگشت با خود کنار برکه برده و بشوید.

"جلیله" به شتاب شد و در وقت، خود را کنار برکه رساند و بر قرار همیشه "جابر" را همان جا ایستاده دید. "جابر" که طبق معمول آنجا به انتظار "جلیله" لحظه شماری می کرد با دیدن "جلیله" شروع به نی زدن کرد و سرمست به شعر و ترانه خوانی اهتمام ورزید. "جلیله" رو به جابر کرده گفت: لختی درنگ کن تا مشک آب را به خانه رسانم و جلدی برگردم، آنوقت برایم شروع به خواندنِ آواز کن.

"جابر" نی از دهان بر گرفت، کنار برکه ایستاد و نگاهش را به افق دوخت و در رویای خویش بهترین ترانه ها را گزینش کرد تا با آمدن "جلیله" چون برگ گل یک به یک اشعارش را نثار او سازد. پس به انتظار مهرِ خود، قامت ایستاده تکان نخورد.

"رحیمه" که به همراه دو زن میان سال دیگر در کنار برکه مشغول شستشوی البسه ها بودند از "جابر" خواستند، نرم نرمک به آواز خوش نی آهنگ زیبای خود را شروع کرده به ترانه خوانی مشغول شود تا "جلیله" برگردد.

اما "جابر" دم فرو بسته هیچ نگفت! و اقدامی نکرد!

"جابر" تیر نگاهش به "تور"() راهی دوخته شده بود که "جلیله" رفته و گفته بود آنک بر خواهد گشت.

مادر و پدر "جلیله" که از قبل نقشه خود را طراحی کرده بودند، به مجرد برگشتن "جلیله"، به غیض، تَشَر و تهدید پدر "جلیله" را بر دُرشکه سوار و در حالی که اسباب و اثاثیه از قبل جمع آوری شده بود رو بسوی دیاری آشنا اما دور رهسپار بلاد عراق شدند! بی آنکه احدی را از تصمیم و اتفاق در نظر گرفته آگاه سازند.

چون آمدن "جلیله" به سمت برکه به درازا کشید، زنان، دخترکان و کودکان قد و نیم قد رهسپار ده شدند، به مجرد ورود برکه رفتگان به ده و کسب اطلاع از خروج خانواده "جلیله" از ده، رحیمه چند کودک را ندا داد و سفارش کرد به سمت برکه رفته "جابر" را آگاه کنند که "جلیله" بر نخواهد گشت، به انتظار نماند! سه کودک خود را به برکه رسانده و در حالی که همچنان "جابر" به چشمان باز رو به ره منتهی به روستا در انتظار برگشت "جلیله" چشم دوخته بود، ندا سر دادند "جلیله" نخواهد آمد، چشم انتظاری بس است باید به روستا شویم.

اما "جابر" لام تا کام نه حرف بر لبان جاری ساخت و نه پلک بر چشمان خود زد! بچه ها به او دست زدند و تکان تکان دادند. اما "جابر" هیچ حرکت نکرد و گام و قدمی بر نداشت.

پس کودکان به روستا در آمده، خانواده خود را در جریان گذاشتند و هر کس سخنی گفت: بگذارید خسته که شد، شب هنگام گرگ که به وی زد، به خانه گریزان خواهد شد و خنده سر دادند.

شب هنگام مادر بزرگ "جابر" از پی او بر آمد و چون حال و روز وی می دانست و سخنش در ده بالا کشیده شده بود، خود را به برکه رساند اما سخنان پر مهر، دلِ شکسته و اشک های مادر بزرگ هم کارگر نیفتاد.

زل صبح سحر، مردان ده از پی ناله های جگر سوز "حلیمه" مادر بزرگ "جابر"خود را به برکه رساندند و در کمال ناباوری و در تایید آنچه زنان، دختران و کودکان قد و نیم قد برایشان تشریح وار گفته بودند. همچنان "جابر" را در خیز نگاه به انتظار ایستاده دیدند درحالی که چهره ی زیبایش در تبسمی ملیح از سرِ شوقِ  انتظار آمدن "جلیله" گل انداخته بود.

سخنان و کلام پر مهر عموزادگان ایلیاتی افاده نکرد و در پیکره و قامت راسخ "جابر" هیچ تاثیر نیفتاد.

"شیخ زاحی" بزرگ طایفه پا در میانی کرد، اما بر سخنان پدرانه و امر و نهی وی جز سکوت، کلامی به گوش نرسید!

آخر الامر گفتند: رهایش کنید! ضعف بر وی مستولی شده، گرما کارساز و از تصمیم خود دست بر خواهد داشت.

روز ها پس روزها گذشت و "جابر" همچنان از جای خود تکان نخورد، تابستان به شدت گرما آمد و رفت، زمستان به سردی خود غوغا کرد و وحوشِ طبیعت در برش نشستند و رفتند اما "جابر" از مکان خود هیچ حرکتی نکرد.

 

یک سال و اندی گذشت، خانواده "جلیله" با دست زدن به این حیله، تلاش بر آن داشت تا این عاشقی را از ذهن و نگاه "جابر" و "جلیله" پاک ساخته، با انداختن فاصله ای دور و دراز از افکار هر دویشان به زداید! آنها فکر می کردند قطعا در این میان "جابر" با گذشت یک سال و اندی پی روزگار خود رفته است.

با گذشت این همه مدت، کاروان آشنا از دیار پنهان به روستا نزد طایفه خود بازگشت نمود. روستا رنگ و روی عوض کرده، شکل و شمایل کوچه ها و خانه هایش نیز عوض شده بود. اهل روستا که متوجه ورود خانواده "جلیله" شدند؛ حیرت زده، ورود ایشان را به نظاره گرفتند.

مادر "جلیله" به تمیز کردن خانه مشغول و پدر به پیاده کردن اسباب و اثاثیه بر آمد.

مادر "جلیله" را صدا زده مشک آب بر شانه اش انداخت و وی را به آوردن آب از برکه سفارش نمود.

"جلیله" میل و رغبت به رفتن سمت برکه را نداشت، سر بر زمین دوخته در فکر و ذهن خود شرمنده ی آخرین گفتگو ی خود با "جابر" بود. انگار همین دیروز این فراق صورت گرفته بود.

نا گهان نهیب مادر رشته افکار "جلیله" را پاره کرد که او را امر به آوردن آب می نمود.

"جلیله" سخت ترین و سنگین ترین گام ها را در رفتن به سوی برکه بر می داشت، نگاهش بر زمین دوخته، ترس آن را داشت تا خدای نا کرده چهره اش بر سیمای اهل روستا بیفتد و از بیان هر گفته و کلامی به عجز در افتد. در هر قدمی که بلند می کرد یک به یک ترانه های مستانه ی "جابر" و آهنگ زیبای نیِ او در ذهنش تداعی می شد و بر زبان زمزمه می کرد و مروارید از مژگان بر گونه های خود جاری می ساخت.

"جلیله" بی اینکه متوجه شود به برکه رسید و پاهایش در آب برکه فرو رفت. آب برکه چرخی زد و آرام آرام به شستشوی پنجه های خسته ای که این راه سخت و دشوار را یک سال و نیم در راه رسیدن به برکه پیموده بود مشغول شد. مرواریدهای دو چشم سیاه "جلیله" در آب موج انداخت! ناگهان به چکیدن قطرات اشکی آشنا درست در کنار برکه موج در موج شد!

جابر بر لبان خشکیده شعری زمزمه کرد:

 

دَرَجْ دَرْجَلْ حَبَرَجَلْ بَرْ جَلَیْلَ

اُ تُکَذَلْ عُمْرَ اَنْهُ بَرْ جَلیْلَ

 

کجا رفتی "جلیله"؟ هنوز چشم انتظار تو در اینجا محکم و استوار ایستاده ام، یکسال و اندی است از دوری تو می گذرد! و من هنوز نگاهم به افق دوخته، لحظه شمار آمدنت هستم و بر عهد و پیمانی که با تو بسته ام پا بر جا، کنار برکه ایستاده ام، آفتاب هر روز آمد و رفت، باران گرفت و کلاغ بر سرم لانه کرد و من هنوز در انتظار تو از اینجا تکان نخورده ام!

دوری تو بر من چه سخت سپری شد؟

پس کجایی؟ چرا اینقدر آمدنت به دراز کشید؟

چهره "جابر" نحیف، شکننده و آفتاب سوخته شده بود، لباس هایش مندرس و پاره پاره، گنجشکان در آن لانه کرده بودند. کلاغ بر سرش آشیانه ساخته بود! جوجه ها را بزرگ کرده و همگی رفته بودند.

"جابر" به شوق دیدار "جلیله" اشک در چشمان خشکیده اش بسان ریسمان پاره شده ای مروارید هایش را بر سینه برکه فرو ریزاند. بر لبان ترک خورده و زخمی اش لبخندی زیبا نقش بست. اما دستان بی رقمِ آب رفته و خشکیده اش، توان جنباندن نی ای را که یکسال و اندی مهیای نواختن بود نداشت، "جابر" تمام قدرت و توان خود را در دستان خویش متمرکز کرد، دمه نی را بر لبان خشکیده گذاشت و نفیر برخواسته از جانش را در اعماق وجودی دروازه ی طویل نی روان ساخت، تا خوش ترین آهنگ و زیباترین نغمه ی عاشقی و قشنگ ترین ترانه دلدادگی خود را برای "جلیله" به اجرا بگذارد، اما به یک باره نی از حلقه ی گره زده سر پنجه ی انگشتان "جابر" رها شد و بر سینه دلتنگ زمین افتاد.

سکوت مطلق بر جابر حاکم فرما شد و تبسم بر چهره خشکید تا ابد ماندگار ماند.

"جلیله" بر سیمای سرشار از مهر "جابر" چشم دوخت! بغضِ استخوان خرد شده در گلویش فشرده شده و بر ظرافت قلب و روحش سنگینی کرد و آنگاه جز ریزش مروارید هرگز ندایی از حنجره "جلیله" بر لب جاری نشد! آرام  و بی صدا در کنار گام های زیباترین عنصر وفا داری جان به جان تسلیم کرد.

 

سخن "عیدی" که به اینجا رسید، هق هق گریه ی پیر کهنسال "کَلِی بارون" که در اتاق کناری ایوان زندگی می کرد بلند شد. او را "یوسف لحافی" خطاب می کردند؛ سالها بود در گوشه بارانداز "خواجه حسین تاجر" به مروت و جوانمردی زندگی می کرد؛ بی کس و تنها! هیچ کس به راز زندگی خاموش و بی کلام وی راه نبرده بود.

 

"خواجه کیمیا" با شنیدن این سخنان دلش لرزید، قلبش به درد آمد و سخت در فکر فرو رفت؛ پس از خدمت "خواجه نصیر لاری" خدا حافظی کرده رو بسوی خانه خویش به راه افتاد.
نویسند ه : سینامقدم  - ویراستار : علی رشنو - باسپاس  از همکاری دکتر عبدالامیر مقدم نیا - استادفرحی نیا - مریم مفتوح -محمد رشیدپور 

پاورقی 

(208) . کُلیما : kolēmā

به کسی که قافله سالار باشد کلیما نیز می گفته اند. و شاید کِلِی مون kelei_mun به معنی مسئول یا خدمتکار بوده باشد .

 

(209) . اُوسار : ōsār

افسار.

 

(210) . قُشِنِی : qoŠenē

تعداد زیادی، لشکری

 

(211) . جالق :jāloq

کیسه ای است مخصوص که بر پشت چهارپایان به منظور حمل بار قرار داده می شود .

 

(212) . کول : kul

پشت، گرده چهارپا.

 

(213) . رُک : rok

بی پروا، با جسارت، علم شدن.

 

(214) . این دو تک مصرع عربی را یکی از دوستان محترم برایم خوانده تصحیح نمود/ ضمن تشکر .

 

(215) . حموله : hamulah

در تقسیم بندی عرب یک طایفه از چند زیر مجموعه و از جمله حموله های متعدد شکل می پذیرد.

لینک  قسمت های  قبلی  به شرح زیر می باشد :
/http://www.dezfoolnews.ir/fa/News/4530/
/http://www.dezfoolnews.ir/fa/News/4626/
/http://www.dezfoolnews.ir/fa/News/4783/
/http://www.sobhemellatnews.ir/fa/News/4947/
/http://www.dezfoolnews.ir/fa/News/4976/
/ http://www.sobhemellatnews.ir/fa/News/5155/
لطفا مارا از نظرات خود محروم نفرمایید 
09169415035 و 09123031813


نظرات شما

ارسال دیدگاه

Protected by FormShield

آخرین اخبار

آب انار از مغز جنین حفاظت می‌کند

پای درد دل‌های یک نخبه/سنگ‌اندازی ممنوع

خطر بیماری‌های انگلی در ماهیان آکواریومی

ارتباط میان آلودگی هوا و اختلالات روانی

فالکائو در موناکو ماندنی شد

نبرد قرمز و آبی در نیمکت لیگ یک!

مربی والیبال بانوان: ترسی در چهره ملی‌پوشان ندیدم

نخست‌وزیر جدید سودان سوگند یاد کرد

کره‌شمالی به "مذاکره در کنار تهدید نظامی" تمایلی ندارد

عبدالفتاح البرهان به عنوان رئیس شورای حاکمیتی سودان سوگند خورد

هشدار سازمان ملل درباره احتمال توقف برنامه‌های کمک‌رسانی به یمن

چین: آمریکا رفتار مناسبی با ما داشته باشد

دولت ترامپ پناهندگی در آمریکا را سخت‌تر کرد

بهره‌کشی از بچه‌های بامزه در اینستاگرام

این خانم آرزوی 400 نفر را برآورده کرده است

در کافه‌ها «فضا» می‌فروشند، نه «غذا»

تویی که نشناختمت

امروز آخرین مهلت ثبت اطلاعات خسارات سیل‌زدگان در سامانه وزارت کشور

پرونده قضایی دوچرخه‌سوار آلمانی چه شد؟

زنگ خطر فرونشست زمین در تهران

آغاز فصل جدید حضور بخش خصوصی ایران در صنعت نفت

مالیات مسکن مشمول چه کسانی می‌شود؟

نقش کارآفرینان در توسعه کشور:

اینترنت اشیا در عصر حاضر

مدیریت دانش و نقش آن در سازمان ها

مولفه های ارتباطات سیاسی در جامعه

کاربردها و معایب رسانه های اجتماعی

تقسیم بندی رسانه های اجتماعی و دلایل پذیرش رسانه های اجتماعی توسط مصرف کنندگان

تفاوت رسانه های جمعی با رسانه های اجتماعی :

تأثیر رنگ بر ادراک مشتری:

تاریخچه مراکز تجاری

ارتباط میان فضای فروشگاه و رفتار مصرف کننده

اهمیت وفاداری و انواع وفاداری مشتریان در جامعه

طبقه‌بندی وام‌ها و استانداردهای ذخیره‌سازی

محدودیت‌های مربوط به مالکیت سهام و محدودیت‌های مربوط به انتقال آن

اهمیت درک ریسک در جامعه

رابطه‌ی بهبود و ارتقای بهره‌وری و فرهنگ عمومی

کیفیت خدمات چیست؟!

مراحل بازاریابی سبز جیست؟

ایران جزء چهار کشور برتر جهان در رشد علمی است

سیستم چهار منظوره خورشیدی در دانشگاه صنعتی اراک ساخته شد

ابداع یک شیوه سبز برای تولید هیدروژن از متان

حرکت در بخش پژوهش باید ماموریت محور باشد

عملکرد دانشگاه‌ها در تولید ثروت از پژوهش موفق بوده است

ایرانداک؛ حکایت 50 ساله پایان‌نامه‌ها

استفاده از الکتریسیته برای ترمیم قلب

پیش‌بینی 96درصدی میزان اثرگذاری شیمی‌درمانی

افزایش خطر بیماری ام اس در کودکان چاق

تحریم‌ها سبب سخت‌گیری بیشتر چاپ مقالات ایرانی شده است

آهن زیاد خون را لخته می‌کند