آخرین مطالب

افسانه عیدی و زری قسمت هفتم

داستان عیدی وزری قسمت هفتم فرهنگی - اجتماعی - خوزستان - مقالات فرهنگی - آدینه های شعر وادبیات

داستان عیدی وزری قسمت هفتم

  بزرگنمایی:

 

کاروان می رفت و عیدی در حال داره زدن می خواند: سال پی بهار آید و طراوت طبیعت در غم یار شود و عاشقی غرق در کمال و معرفت همه یار، غوغای جان در اندرون دل موج زند و در رفت و برگشت خلخال ها حیران شود و سرگردان.

کم کم قصه دلدادگی ها در بازار عاشقی بالا می گرفت. این بار ورد زبا نها از دلدادگی فی ما بین "فاش گل" و "مَنْدَل" سخنی در میان نبود.

دیشب در مجلس عروسی پسر مشهدی "عرون خشت مال" عیدی هنر نمایی کرده غوغایی به پا شده بود! او خوانده بود:

 

دختر مارت میرا، دِل وَم نَهشتی، دل وم نهشتی

پی او تیا سیه ، پی او تیا سیه، دلم بِرشتی

بی یو عزیزم تا ریت بینم

دلُم مَ خواسه پیشت نشینم

دَسام می نِ مِی یات، تیام می ن تیات

جونم، عمرم، مونَ کُشتی لووام می لووات(179)

 

همه می گفتند این اشعار را "عیدی" در وصف یار خود "زری" می خواند.

حرف و حدیث های مردم به خانه "کیمیا چهارباردار" رسوخ کرده بود و حالا ماجرا پسِ ماجرا با شاخ و برگ های فراوان به گوش "مار زری" رسیده بود."منور" به فکر فرو رفته و سخت می اندیشد با این حوادث ده ساله چه کند؟ او که از دیرباز پس از مهاجرت از شوشتر نزد پدر و مادر خود به دزفول آمده و در همسایگی "فاش گل" سکونت اختیار کرده بود، تصور چنین عاشق پیشگی را در مخیله خود هرگز نمی کرد. اگر چه روزهای بسیار خاطرات خوشی با "فاش گل" و خانواده "مَنْدَل" سپری کرده بود، و می دانست که مردم از علاقه ی او و شوهرش نسبت به "عیدی" خوب اطلاع دارند.

"زری" نونزده بهار پشت سرگذاشته بود، اما جهت مهری که بین او و "عیدی" برقرار شده بود، کسی به خواستگاریش نمی رفت، زیرا تصور و خیال بر آن داشتند که "زری" را برای "عیدی" نشان کرده اند!

 

آری حقیقت امر چنین بود و هنوز "خواجه کیمیا" سخت به "عیدی" علاقمند و او را چون فرزندی دلبند بسیار دوست می داشت و در خواستگاری از ناحیه این جوان پاک سیرت برای دخترش پی چاره و راهی می گشت، اما "منور" همسر او این واقعیت را کتمان کرده می گفت:

مرد، ما روزگاری داشتیم و "مَنْدَل" روزگاری! این جوان چیزی به حالش نیست! آهِ مِن الخدا(180) در بساط ندارد به ترحم چند تاجر مثل شما کنج کاروانسرا جا و مکانش داده اند، خواهرانش را چه کسی به همسری گرفته؟ ما را چه به این زندگی فلاکت بار!

مشهدی کیمیا هرچه ادله می آورد و روزگاران گذشته ی این خانواده ی نجیب را یادآور می ساخت، در دل سخت شده و لجاجت پیشه "منور" اثر نمی کرد که نمی کرد! حتی کیمیا برآشفت و گفت:

چنین سخنانی شایسته نیست! مگر یادت رفته پدر مرحومش در حق مردم چه لطف و عنایت هایی داشت؟ مگر بخاطر نداری به وقت قرض گرفتن و رفع مشکلاتی که در غارت مالم توسط حرامیان به روزگارم نشست چه بدبختی ها که نکشیدم و از محبت همان "مَنْدَل" خدا بیامرز مجددا پر و بال گرفتم و در میان تجار منزلت یافتم. و آن مرحوم چون برادری مهربان در حق من آبروداری کرد.

"منور" در کلامش پرید و گفت: تو نیز چه بسیار برایش انجام وظیفه کردی...

و مشاجره بالا گرفت.

به سپری شدن اندک زمانی "منوز" به بستن اسباب و اثاثیه منزل اقدام کرد و در مواجه با اعتراضات شوهرش گفت: عمری شوشتر نزد بستگانت بودیم، حال دلتنگ روزگار خود شدم و امروز با بزرگ شدن "زری" ما را به دیار دزفول نیازی و سببی نیست! نگرانی احساس نمی شود، باید به سرسرای خانه و کاشانه خود راهی شوشتر شویم!

خواجه هر چه دلیل آورد، اصرار و لجاجت "منور" شدت می گرفت. در این بین آنکه چون شمع آب می شد و تحلیل می رفت کسی نبود جز "زری". غصه و شکوه های "زری" راهی بر تصمیم مادر نداشت. "عیدی" در سفر به العماره رفته و یک هفته ای بود که از وی خبر و اطلاعی در دسترس نبود، و این موقعیت بهترین فرصت برای "منور" بود تا نقشه ای را که از مدت ها در سر داشت جامه عمل پوشاند.

 

شب هنگام اسباب و اثاثیه خانه "کیمیا" بر گُرده ی کارونی از چهارپایان شامل قاطر و شتر راهی دیار شوشتر شد و آرام، آرام در سینه کشی سخت و سنگین راهی نچندان دور و دراز و در مسیر خلاف کهکشان پر ستاره آسمان، می رفت تا حقایق را پنهان سازد.

 

"عیدی" از سفر عماره به شهر و دیار خود بازگشت و در اول اقدام یک راست رو بسوی محله سابق، قصد زیارت زری کرد. او به رسم عادت همیشه سوغاتی از دیار عماره، "عرونی" از جنس طلا با نگینی از جنس عقیق خریداری و برای "زری" هدیه آورده بود.

وقتی به محله رسید، رنگ و رخسار بر کوچه نبود! قفل بر پیکره درب منزل "خواجه کیمیا" لرزه بر اندام "عیدی" نشاند چه این نشان قفل حکایت از سفری طول و دراز داشت! چرا زری او را از تصمیم خانواده مطلع نکرده بود؟ چرا از آهنگ سفر او را خبردار نساخته بودند؟

"مار خطال "از درب منزل بیرون زد که عیدی را وسط کوچه مشاهده کرد. او که به زخم زبان، فضولی و سرک کشیدن در زندگی مردم شهره کوی و محله بود رو بسوی عیدی کرد و گفت: مرغ از قفس پر زد و رفت! "خواجه کیمیا" از این شهر و دیار رخت بر بست و رفت .

"عیدی" با نا امیدی پرسید: کجا رفتند؟ کدامین شهر و دیار؟

"مار خطال "با اطواری خاص گفت: من چه می دانم؟ شب هنگام بار سفر بسته، بدون خدا حافظی  و بی سر و صدا رفتند! اما بنا به شواهد  و گفته این و آن "کیمیا چهارباردار" را شوشتر دیده اند. به گمانم "منور" نزد بستگان شوهرش، سرِ خانه و زندگی اولش برگشته باشد. اصلا به من چه!

 

عیدی غمگین و در هم ریخته، محزون و آشفته رو بسوی کاروانسرا برگشت و از سر زدن نزد خواهران امتناع نمود، زیرا دوست نداشت او را در چنین چهره ای ماتم زده و افسرده تماشا کنند.

با ورود به کاروانسرا از چهارباردار دارانی که تازه از شوشتر آمده بودند احوال "خواجه کیمیا چهارباردار" را سراغ گرفت. از آنجائیکه "کیمیا" تازه به دیار خود برگشته بود و در رتق و فتق امورات منزل خود بسر می برد، کسی از تجار دزفولی از حضور وی در شوشتر مطلع نبود.

"عیدی" در حالیکه چون سیر و سرکه به خود می پیچید به کاروانسرای سوزقبا رفت و از حاضرین در آنجا سوال کرد، اما کسی از آنچه که عیدی پیجوی آن بود مطلبی و خبری در دست نداشت و چیزی نشنیده بود.

کارگران و تجار کاروانسراها نیز خبری نداشتند.

"عیدی" هر پنج کاروانسرای موجود در شهر را به تحقیق پرداخت، سوال کرد، اما کسی خبردار نبود، او با شتاب هر یازده شهر را سر زد. حتی اشخاصی که به قفل و زنجیر کردن دروازه های شهر و عبور و مرور کاروان ها مامور شبانه بودند، اطلاع نداشتند  وخبری در این بین در دسترس نبود.

"عیدی" کوچه پی کوچه ها را یک به یک پیمود و از هر عابری از کاروان خواجه کیمیا چهارباردار پرس و جو نمود، اما کسی خبر نداشت.

دربندها، بندارها، سرمحله ها، سرمیدون، گووه ها، زیر سعبات ها، همه را چرخی زد! دیگر نای راه رفتن نداشت. شهر در خاموشی مطلق فرو رفته بود، خلوتِ خلوت " قو پر"(181) نمی زد. شب از نیمه گذشته بود. دو گزمه "عیدی" را دیدند او را شناخته و از کنارش گذر کردند.

"عیدی" بندار بچیلون را به سمت رودخانه سرا زیر شد، خود را به آب رسانده بر لب رود نشست و با رودخونه به نجوا کردن عقده های دل و خالی کردن خود پرداخت. حالا آب تنها مونس "عیدی" شده بود که در سکوت مطلق، سنگ صبورِ غصه ها و پذیرای دل رنجور "عیدی" شده بود.

"عیدی" افسرده به رود می نگریست، بر سطح روان رودخانه، چینش کشیده و مملو از ستارگان کهکشان را دید. سر بلند کرد و بر سینه آسمانِ فرشک نشان، ستاره ها را به نظاره نشست. گویی امشب از غم فراقِ عشقِ "عیدی" آتش به جان ستارگان افتاده باشد.

هفت برادران در پی هفت خواهران همچنان بر سینه آسمان می درخشیدند.

ناگهان از سینه کشِ "رعنا"(182) صدای "زری" در گوش "عیدی" پیچید که از وی می خواست راز دلدادگی هفت خواهران و هفت برادران را برایش شرح دهد و آرزوی روزی را می طلبید که بر پشت کره ی سفید "عیدی" بر سینه پر ستاره آسمان شده، دامن خویش پر از ستارگان کند.

 

عیدی روی صفه(183)، به پشت دراز کشیده، خیز نگاهش به آسمان دوخته، غرق در خواب شد.

سپیده ی صبح در حال دمیدن بود و حواصیل ها در طلب شکار ماهیان سخت مشغول بودند.

تلاوت خوش قندرهایی که در سطح آب می چرخیدند و سوره فیل قرائت می کردند، عیدی از خواب پراند.

نسیم روح بخشِ برخواسته از سطح آب شُش های قفسه سینه عیدی را جلال می داد و خنکای بادی که از سطح آب می وزید صورت او را نوازش می کرد، صدای روح بخش "زری" از فرسنگ ها آن طرفِ رود به گوش "عیدی" رسید، که می خندید و "عیدی" را صدا می زد.

"عیدی" حرکت آرام بخش رود را نظاره کرد و بغچه ی آویزان شده بر پشت خود را باز کرد و از داغ دل خود چنان بر سر و سینه ی داره به نواختن آغاز کرد که تا هفت محله هر کس که بر پشت بام خوابیده بود، به آهنگ خوش "عیدی" از خواب ناز برخواست.

"عیدی" همان طور که به داره زدن مشغول بود شروع به خواندن کرد :

 

دختر اَ اوه مَرو ، دختر اَ اوه مَرو ، مو دوست دارم ، مو دوست دارم

بیو پیشم نِشین ، بیو پِیشم نِشین ، طاقت ندارم ، طاقت ندارم(184) (بهرنگ 185)

 

چنان بر داره می زد و می خواند که ارتعاش صدایش در پژواک "کت دوه"(186) تا به شوشتر رسید و "زری" را از خواب ناز، نگران خیز، بیدار ساخت.

 

"عیدی" سخنان "مار خطال" را که گفته بود "خواجه کیمیا" به شوشتر رفته حُقه و رد گم کردن تصور کرد، زیرا هیچکدام از کارون هایی که به شوشتر در تردد بود خبری از "خواجه کیمیا" نمی داد، با تمام این تفاسیر "عیدی" فی الفور عازم شوشتر شد و به کاروانسرای افضل در آمد، اما هیچ کس اطلاع یا خبری از تلاش "خواجه کیمیا" در راه اندازی کاروان مال التجاره نه شنیده و نه دیده بود.

"مجنون سرگشته مجددا به دزفول بازگشت، اما این بار سخنان پیشترها را در ذهن خود مرور کرد. پیش خود گفت: شاید رفته "خرمووآ"(187) و به گمانم به "گروگرد"(188) مهاجرت کرده باشد! زیرا پیشتر از این ها به جهت گرمی هوای دزفول "خواجه کیمیا" مکرر می گفت: قصد رفتن به لرسون(189) و پشتِ کوه(190) را دارد.

"عیدی" در اولین فرصت با کاروان پر بار چرم "خواجه حسن خان زند" راهی دیار "خرمووآ" شد و از آنجا "گروگرد" و ملایر را نیز سفر کرد، اما هیچ  خبر و سرنخی بدست نیاورد!

سفر عیدی بیش از یک ماه و نیم به درازا کشید، اما خسته و رنجور به شهر و دیار خود بازگشت و در این مدت از خانواده "خواجه کیمیا" خبری نبود.

"زری" از زمانی که به شوشتر آمده بودند، رنگ به رخسار نداشت. از غذا خوردن و آشامیدن افتاده و میل و اشتهایی به هیچ چیز نداشت.

از طرفی در این مدت که "خواجه کیمیا" به شوشتر آمده بود کار و کاسبی را رها کرده و به گرد زن و بچه سخت در پی چاره و سامان دادن به احوال بیمارگونه دخترش "زری" بود. "کیمیا" سخت مضطرب بود تا خدای ناکرده پس از این همه تقلا که بیماری و مرگ فرزندانش را یکی پس از دیگری از کفش به در برده بود، دیگر این جگر گوشه را از دست ندهد.

هر طبیب حاذق که در شوشتر می شناخت بر بالین وی آورده و نسخه تجویز شده را به تمام و کمال به انجام رساند، اما چاره ساز نشده بود.

" مش شَنون"(191) تازه از دزفول به شوشتر آمده بود و قصد زیارت صاحب(192) داشت. از آنجائیکه با "منور" آشنایی داشت یکی دو روزی در خانه "کیمیا" توقف کرده و به همین دلیل در مدت توقفش در شوشتر بر احوال "زری" پی برده منور را به خلوت کشاند و گفت: دخترت عاشق است! به دوا درمان نمی شود. شوهرش دهید! "عیدی" جوان پاک دامنی است و گشاده دست، خمیره مایه پدر در وجودش موج می زند، صاحب کار و پیشه است! جوهر در وجودش هست، تنبل و بی عار نیست؛ از من گفتن، دگر خود دانی، نگذار این "موهینه" تلف شود! داغش به دلت می نشیند و آنگاه حیف، حیف افسوس و دریغ ناله سر خواهی کرد.

 

"منور" به شنیدن این سخن بفکر فرو رفت.

دو روزی از رفتن "مش شَنون" گذشته بود که "خاورخانم" و "کُنارگر" همسایه سابق مَنْدَل" و "فاش گل" به شوشتر آمده، یک راست به خانه‌ی "خواجه کیمیا"وارد و مهمان شدند.

کم و بیش سه ماهی می شد که از رفتن "خواجه کیمیا از دزفول زمان سپری می شد. "کیمیا" احوال پرس شد که چطور شد که به شوشتر آمدی؟ و به خوشی قصد چه دارید؟

"کُنارگر" گفت: که قصد سفر شیراز کرده و فردا با کاروانی از شوشتر عزم این طریق دارد.

"کیمیا" گفت: به مبارکی، صحت و سلامتی.

و آنگاه احوال اهل محل را سوال کرد.

در این میان "کُنارگر" بی مقدمه گفت: راستی خبر دارید عیدی از سفر عماره دگر بر نگشت و با کاروان راهی نجف شد و به نزد عموی خود در آن دیار مقیم شد، دو ماهی است هر دو خواهر او نیز با شوهرانشان از پی برادر به آن دیار رفته اند؟ آخه ما از بستگانشان شنیدیم دختر عمویش را به عقد و ازدواج وی درآورده اند و "عیدی"، "بلا به نسبت، بلا به نسبت" چون اجاق عمویش کور است(193) ، "سرواگری" امورات خانواده عمو را متقبل شده است، اما با عموی خود شرط کرده هر دو خواهرش "جواهر و دوردون" را بهمراه شوهران و فرزندانشان نیز نزد خود در نجف سرپرستی کند و عمو این شرط را به جان پذیرفته است.

کُنارگر ادامه داد: شما چگونه تا بحال این ماجرا را نشنیده اید؟

"کیمیا" حیران شده، "کُنار" را خطاب قرار دادو گفت: این قصه واقعیت دارد و "کُنار" مدام سر را تکان داده می گفت بله، بله، بله.

این حقیقت را می توان از "شیخ مَشْکُل"(194) که مدام در راه دزفول به کربلا و نجف در تردد و نعش کش(195) اموات به عمُونت(196) گذاشته در زچ ها می باشد سوال کرد.

"خاور" گفت : "وِی چیک مُ به گُمُوْنُم شما خبردار هِی سِی"(197) و خبرها را شنیده اید! ای بابا خلایق همه مطلع هستند، چطور شما که سری به تجارت دارید و با اهل دزفول در معاشرت و معامله هستید متوجه نشده اید؟

حزنی سنگین تمام وجود"کیمیا چهارباردار" را در بر گرفت! و آرام و با لرزش صدا گفت: اتفاقاً الان قریب سه ماه است دل و دماغ و رغبتی بکار ندارم و از همه جا بی خبر و بی اطلاع هستم.

در بین گفتگو صدای هق، هق "زری" از کنج اتاق بر خواست که در پی سخنان " کُنارگر و خاور" که در ایوان نشسته و صدایشان را می شنید، اشک می ریخت.

"منور" خود را به "زری" رساند و او را در آغوش گرفت و با دخترس زار زار به گریه همراه شد و هر دو سرشک اشک از چشمان روان ساختند.

"کیمیا" بر سر دختر دست نوازش کشید و بر صورت و دستان فرزند بوسه زد و تلاش کرد تا دختر را آرام کند.

"خاور" که این صحنه را دید با دست راست بر پشت دست چپ زد و "لوگزک"(198) کرد و به چهار انگشت دست آرام بر صورت کوبید و گفت: ای خدا مرگم بده چه شده؟ کاش این سخنان را بیان نمی کردم.

لختی گذشت، "خاورخانم" هف کور و پشیمان(199) پوزش خواست در حالیکه مرتب خود را ملامت می کرد، کم کم از "خواجه کیمیا" و "منور" اجازه مرخصی گرفتند و از محضر ایشان خارج شدند. خواجه تا هشتی حیاط "کُنارگر" را مشایعت کرد و "منور" دست در آغوش "خاور" گذاشته او را بوسید و به طرفت العینی کیسه ای حاوی چند سکه در دستانش گذاشت و "خاور" دستان خود زیر "دُلاق"(200) پنهان ساخت.

 

روز و شب از پی یکدیگر گذشتند و رفته رفته زمستان از راه رسید.

چند ماهی از واقعه ی دیدار همسایه شان "خاور" و "کنارگر" گذشته بود، هنوز گاهی "زری" قسمتی از هدایای "عیدی" را که در صندوقچه لوازم شخصی خود نگه داشته بود باز بینی می کرد، ورندازشان می نمود و آرام سرشک مروارید فام بر گونه هایش روان می شد! اما به زیرکی و نقشه های مادرانه، "منور" هرآنچه از آثار "عیدی" برجای مانده بود همه را یک به یک از میان برمی داشت.

تنها نگرانی "منور، "خواجه کیمیا" بود که همان اوایل پس از پرس و جو، کذب خبر را جویا شده و با "منور" کلنجار(201) و توگو مگو ی(202) بسیار کرده بود، که آن هم صرفا بخاطر یگانه دختر خورشید فامش سکوت اختیار کرده، دم فرو بسته بود.

 

تنها "یادگاری" که برای "زری" از "عیدی" پا بر جای مانده بود، آسمان پر ستاره، تخیلات شیرین و رمز و رازهای گره خورده بر سینه ی کهکشان بود که آن هم در پس ابرهای نیسانی می رفت تا در غبار ابرهای سرگردان پنهان شود.

"خواجه کیمیا"، دست از تجارت در سفرهای بین شهری برداشته و به تجارت در کنج حجره ی منزل خود، زیر هشتی خانه و معامله ی غلات بین شوشتر، رومز و هندگان بسنده کرده بود.

گاه و بی گاه "آخوند ابوالحسن شوشتری, "خواجه حسن خان"- بزرگ تاجر منطقه و تنی چند از تجار، وزیری ها و سادات مرعشی، شب هنگام نشستی را در کاروانسرای افضل برقرار کرده و گفتگو بر پا می داشتند، و از حوادث بین راه که امکان داشت گریبانگیر تجار شود، خطر رَه زنون(203) بین راه و تاراج کردن اموال کاروانیان، احوال و روزگار قافله سالاران(204)، جلوداران، سخنی و مطلبی طرح می کردند. همین آخرین نشست، "خواجه حسن خان"، گریزی زد و از احوال "عیدی" مردِ دل شکسته ای در کنج کاروانسرای معین دزفول که مدت ها رفتارهای فتوت منشانه او را پیجو و کامل مطلع بود و حتی خطر کردن او در نجات مال و اموال تجار و مردم را مکرر از جلوداران کاروان ها شنید بود و از سیرت پاک او سخنی به میان آورد.

"آخوند ابوالحسن شوشتری" در تایید گفته وی بیان داشت: آری خبر ذکاوت و دست پاکی وی در معامله با مشتری را شنیده ام و صد البته صحیح به مقصد رساندن مال التجاره ها توسط او را در سخت ترین راه های تجاری بسیار برایم تعرف کرده اند. یک ماه پیش در سفر به عَبَدان "آ میرزا نصیر لاری"، تاجر بوشهری کاروانش به تور حرامیان(205) افتاده، از آنجائیکه "عیدی" در کاروان ایشان حضور داشته و راه بلدیشان بوده است، حرامیان مزاحمشان نشده اند، چرا که در سفرهای قبل از عیدی خاطرات و هنر نمایی ها در عماره و منازل بین راه دیده، شنیده، و به سخاوت وی آگاه بودنده اند! لذا متعرض "آ میرزا" نشده اند، بلکه  کاروان ایشان را تا "عَبَدان"(206) همراهی کرده اند.

"خواجه کیمیا" که هراز چندگاهی در این محفل حضور پیدا می کرد و آن شب نیز حضور داشت جهت عوض کردن بحث ابراز داشت: مدتی است یکی از تجار محترم به منزل ما در آمد و شد است.

مکثی بر مجلس حکم فرما شد.

"آخوند ابوالحسن" صلوات داد و گفت: به میمنت و مبارکی، خیر است ان شاالله.
نویسنده  : سینا  مقدم  - ویراستار  : علی  رشنو  باهمکاری گروه  تحریریه صبح ملت  نیوز  (دزفول نیوز ) 

پاورقی  داستان

(190) . پشت ِکوه : poŠt_e_kō

ورای کوه های دشت خوزستان به سمت لرستان، کوه نشینان.

 

(191) . مش شَنون : maŠ Šanun

اسم زن که در صحرا بدر مشرق، کوچه علمیون عطاری می کرد.

 

(192) . مقام صاحُب : maqām_e_sāhob

مکانی مقدس که بنا به روایتی از بعضی علمای خواص امام زمان (عج) را در این مکان دیده اند، گفتگو و تاکیدات داشته است، محل مورد احترام و زیارتگاه و آداب خاصی می باشد .

 

(193) . اجاق عمرش کور است : در واقع کسی که صاحب فرزند پسر نمی شد، در خطاب به چنین فردی می گفتند اجاق کور است.

 

(194) . شیخ مشکول : Šex maŠkul

اسم شخص است، یک نفر دزفولی که بیشتر عمر خود را به انتقال اجساد اموات امانت گذاشته شده از دزفول به نجف و کربلا اهتمام داشت.

 

(195) . نعش کش : na̓Š kaŠ

پسوند کار و پیشه، کسی که جنازه و نعش افراد را حمل می کند.

 

(196) . عمونت : amūnat

امانت سپردن. از قدیم الایام رسم بود خانواده ها بنا به وصیت و به قصد ثواب اجساد مردگان خود را در مکانی به اسم زچ یا زج می گذاشتند تا در وقت مناسب خارج و به مشاهد مقدسه کربلا، نجف، قم، مشهد و... انتقال دهند.

 

(197) . وِی چیک مُ به گُمُوْنُم شمون خبردارِ هِی سٍی :

حالتی در صحبت کردن شخص با مخاطب خود و کم جلوه دادن موضوع نسبت به جایگاه برتری خود!

طرف می گوید : ای نفرت، ای بد، من فکر می کردم شماها خبردار شده اید .

 

 (198). لوگزگ : lōgazak

حالتی در اضطراب و نگرانی که فرد مضطرب مبادرت به گزیدن لب پایین دهان خود با دندان می کند.

 

(199) . هفت کور و پشیمون : haf kur o paŠēmūn

خیلی پشیمان.

 

(200) . دُلاق : dollāq

نوعی چادر که تا عصر پهلوی اول زنان بسر می کردند، از دو تیکه تشکیل میدشد، قسمت پایینی که حالت دامن داشت به کمر بسته می شد .

 

(201) . کلنجار  : kelenjār

بحث و تو گو مگو.

 

(202) . تو گو مگو : togu magu

جر و بحث، مشاجره لفظی.

 

(203) . رَه زَنون : ra:zanūn

راه زنان، چپاول گران سرگردنه ها

 

(204) . قافله سالار : qāfelasālār

رئیس قافله، سالار کاروان، جلودار، راه بلدی

 


نظرات شما

ارسال دیدگاه

Protected by FormShield

آخرین اخبار

آب انار از مغز جنین حفاظت می‌کند

پای درد دل‌های یک نخبه/سنگ‌اندازی ممنوع

خطر بیماری‌های انگلی در ماهیان آکواریومی

ارتباط میان آلودگی هوا و اختلالات روانی

فالکائو در موناکو ماندنی شد

نبرد قرمز و آبی در نیمکت لیگ یک!

مربی والیبال بانوان: ترسی در چهره ملی‌پوشان ندیدم

نخست‌وزیر جدید سودان سوگند یاد کرد

کره‌شمالی به "مذاکره در کنار تهدید نظامی" تمایلی ندارد

عبدالفتاح البرهان به عنوان رئیس شورای حاکمیتی سودان سوگند خورد

هشدار سازمان ملل درباره احتمال توقف برنامه‌های کمک‌رسانی به یمن

چین: آمریکا رفتار مناسبی با ما داشته باشد

دولت ترامپ پناهندگی در آمریکا را سخت‌تر کرد

بهره‌کشی از بچه‌های بامزه در اینستاگرام

این خانم آرزوی 400 نفر را برآورده کرده است

در کافه‌ها «فضا» می‌فروشند، نه «غذا»

تویی که نشناختمت

امروز آخرین مهلت ثبت اطلاعات خسارات سیل‌زدگان در سامانه وزارت کشور

پرونده قضایی دوچرخه‌سوار آلمانی چه شد؟

زنگ خطر فرونشست زمین در تهران

آغاز فصل جدید حضور بخش خصوصی ایران در صنعت نفت

مالیات مسکن مشمول چه کسانی می‌شود؟

نقش کارآفرینان در توسعه کشور:

اینترنت اشیا در عصر حاضر

مدیریت دانش و نقش آن در سازمان ها

مولفه های ارتباطات سیاسی در جامعه

کاربردها و معایب رسانه های اجتماعی

تقسیم بندی رسانه های اجتماعی و دلایل پذیرش رسانه های اجتماعی توسط مصرف کنندگان

تفاوت رسانه های جمعی با رسانه های اجتماعی :

تأثیر رنگ بر ادراک مشتری:

تاریخچه مراکز تجاری

ارتباط میان فضای فروشگاه و رفتار مصرف کننده

اهمیت وفاداری و انواع وفاداری مشتریان در جامعه

طبقه‌بندی وام‌ها و استانداردهای ذخیره‌سازی

محدودیت‌های مربوط به مالکیت سهام و محدودیت‌های مربوط به انتقال آن

اهمیت درک ریسک در جامعه

رابطه‌ی بهبود و ارتقای بهره‌وری و فرهنگ عمومی

کیفیت خدمات چیست؟!

مراحل بازاریابی سبز جیست؟

ایران جزء چهار کشور برتر جهان در رشد علمی است

سیستم چهار منظوره خورشیدی در دانشگاه صنعتی اراک ساخته شد

ابداع یک شیوه سبز برای تولید هیدروژن از متان

حرکت در بخش پژوهش باید ماموریت محور باشد

عملکرد دانشگاه‌ها در تولید ثروت از پژوهش موفق بوده است

ایرانداک؛ حکایت 50 ساله پایان‌نامه‌ها

استفاده از الکتریسیته برای ترمیم قلب

پیش‌بینی 96درصدی میزان اثرگذاری شیمی‌درمانی

افزایش خطر بیماری ام اس در کودکان چاق

تحریم‌ها سبب سخت‌گیری بیشتر چاپ مقالات ایرانی شده است

آهن زیاد خون را لخته می‌کند