آخرین مطالب

افسانه عیدی وزری قسمت سوم

افسانه عیدی وزری قسمت سوم فرهنگی - اجتماعی - خوزستان - مقالات فرهنگی - آدینه های شعر وادبیات

افسانه عیدی  وزری  قسمت  سوم

  بزرگنمایی:

 

"عیدی" که به تازگی بیش از دوازده بهار از عمر زیبایش نشکفته بود، واژه واژه الفاظ بُرون آمده از لبان مادر را به گوش می شنفت و در صندوقچه ی اندیشه ی خود ثبت و ضبط می کرد! و در تصورات و مخیله ی خود، معلومات فرا گرفته را پرورش و در پرواز آسمان ذهن خود بنایی رفیع از آن می ساخت. "عیدی" مدام پرسشی را در پی سوال بعدی طرح می کرد تا به این وسیله ناشناخته های رمز آلود و پیچیده شده در این داره ی خلخال نشان را جویا و غافل نباشد! و مادر در جواب دادن به عطش سیری ناپذیر عیدی گره از اسرار باز می کرد؛ این رفتارها همه و همه نشان از عشق و دلدادگی کودکی پا گذاشته به فصل نوجوانی و وابستگی شدیدش به "داره ی چهل خلخال" بود. نشانه های اسرارآمیز جلوه گر می شد! معماهایی که با دستان هر کس بر چنین داره ای زیبا، آسان جلوه نمی نمود!

"فاش گل" بر سیمای برافروخته و چشمان درخشان "عیدی" خیره شد و به جسم کودکانه ی فرزند دلبندش که بی حرکت جلوی مادر سرتا پا به گوش ایستاده بود نگاهی معنادار کرد! "عیدی" لام تا کام نه سخنی می گفت و نه سوالی بر زبان جاری می ساخت.

مادر به آرامی صدایش زد: "عیدی"، "عیدی".

به ناگهان رشته طنیده تخیلات کودکانه ی عیدی پاره شد! "فاش گل" او را در آغوش کشید. گشادگی پنجه دستان خود را باز و در عمق موهای افتاده بر شانه "عیدی" کشید، از جلوی صورت، پنجه بر جان موهای دلبندش برد و او را نوازش کرد و گفت: عزیز دلبند مادر "عیدی" جان، از فردا باید به فراگیری رمز و راز شعر و آواز نزد "ملا ولی ذاکر صالحی" بروی تا با غزلیات روح پرور، الحان، ردیف های ساز و آواز و اشعار نغز این استاد بی همتا قلب و روحت را آشنا و جانت را طراوت بخشی، تا بدین سبب تخیلات ذهنت و روح و روانت پرورش یابد.

"ملا احمد داره زن" آخرین استاد هنر آموز "عیدی" در دزفول بود که درس و مشق و فنون خاص و منحصر بفرد در ردیف ها ی ساز داره را به "عیدی" یاد می داد. اما دیری نپائید که در اندک زمانی کوتاه "استاد" از پی مادر "عیدی" پیک و پیغام رسانی فرستاد و به او گفت: من آنچه از این هنر و تجربه، چه از گذشتگان و چه از آموخته های خود داشتم و می دانستم که بتوانم به فرزند دلبندتان یاد بدهم! به او آموختم! و فعلا در این سن، بیش از این برای وی طلب مکن! او نیاز بگذر زمان و ایام دارد! اما ضرورت دارد وی را به شوشتر نزد استادانی چند، از جمله استاد الاساتید اُسا قربون داره زن، اُسا جعفر آمِنه و اُسا حسن بِنْگِشْتی(79) بفرستی تا نکات ریز و راز این فن را به وی آموزش دهند تا به آموخته ها و علمِ ساز و نواز داره آشنا و به تبحری بی نظیری دست یابد، زیرا "عیدی" از قریحه ی ذهنی خوبی برخودار است و بخوبی از آن کمک می گیرد و گاه مرا مسحور ریتم ها و نوازش ضرب آهنگ خود می کند و آنرا به زیبایی و هنرمندانه بر جان داره می نشاند! از آموختن و داشتن استاد در شوشتر بی نیاز نیست، باید نزد اساتید شوشتر مشق موسیقی بیاموزد! و البته بگذار از شاگردی معلم طبیعت نیز بهره ها برگیرد چرا که استاد ممتاز وی رقص و آواز پرندگان، قامت ایستاده ی لک لک ها در وزش باد، شوریدگی بلبل انجیر و چرخش مستانه باد در لابلای درختان باغ و بوستان هاست، که سخت به آن نیازمند است! اگر چه مرا این گفته سخت است و به تأمل می کشاند که بگویم من خود از وی نکته ها آموخته ام، اما به رسم ادب و به پای قدردانی از تلاش های زیبایی که برای پرورش این نوگل شکفته کشیده اید، امید بر آن دارم که وی احیا و تثبیت گر بخشی از ساز و آواز دیار ما گردد، پس به فرا خور ادب، امانت های استاد خود " ملاعبده جلاجل" را به او می بخشم و اطمینان راسخ دارم "عیدی" در حفظ این امانت، میراث دار و در برقراری و نشر ارزش ها فائق خواهد آمد! چراکه در دستان او، این فنون و هنر ساز و آواز ماندگار و برقرار خواهد ماند. اما اگر عمری باقی باشد، روزی  او را صدا کرده و اسرار آخرین نت های خیال انگیز دایره ی خلخال نشان را بر وی آشکار خواهم ساخت.

پیک "ملا احمد" "تُبْرَهْ"(80) را به احترام زمین گذاشت و از خدمت "فاش گل" مرخص شد.

"فاش" "تُبْرَهْ" را باز کرد. یک جفت گیوه ی آجدار(81)، "تنبون" مشکی، پیراهن بلند "مَلْمَلْ"(82)، کلاه "تِیرَکیْ"(83) و ردایی بلند با یکی دو عدد نخ باریک و "لِسْبَکْ"(84) هایی خوش رنگ که به پیراهن دوخته شده بود و "ملحب"(85) های سبز، قرمز و آبی، رنگ و وارنگ در آن بود که چشم هر نظارت گر حسرت به دل نشسته را از خود دور می ساخت؛ شاید بهتر آن که گفته شود نظر قربونی(86) می ساخت. 

بوی خوش ملحب های ریخته در لابلای البسه ی تا زده شده، تمام فضا را در بر گرفته بود و می رفت تا هر وارد شده به خانه را متوجه عطر خود سازد. "فاش گل" تُبْرِه را بست و بر آن گره محکم زد و در صندوقچه ی خود کنار "داره ی خلخال نشان" قرار داد.

 

 "فاش گل" "نه نه ری بخیر" را صدا زد و گفت بچه ها را سر شب شام داده یواش یواش روانه بستر خواب کند و سفارش کرد تا از ترانه های دوره ی کودکی های خود برای ایشان بخواند، تا بچه ها با آرامش خیال بخواب ناز فرو روند.

"نه نه ری بخیر" سنی فزون از هفتاد و پنج داشت، یکه و تنها و در دنیا تاق مانده و در این روزگاران، بدون فَک و فامیل و آشنا زندگی را سر می کرد. الان چهار سالی بود که بعنوان کلفت در کارهای منزل، "فاش گل" را کمک حال بود و هم دونگ(87) و همنشین او و فرزندانش در منزل ایشان عمر را سپری می کرد؛ در عوض این خدمت، "اُسا مَنْدَل" گاه و بی گاه حقوقی برای خرج امورات شخصی به وی می داد و "ری بخیر خانم" در آسایش خیال نزد ایشان درون اتاقی مستقل، بی کس و تنها زندگی می کرد. 

"نه نه ری بخیر" گنجینه ای مالامال از متل، ضرب المثل، شعر و ترانه های جور وا جور قدیم دزفولی بود. "جواهر" و "دُردون" چندین و چند بار داستان دختر شاه پریون را از زبان وی شنیده بودند، اما دو سه روزی یک بار مجددا از او می خواستند این داستان را برایشان تعریف کند؛ و هر بار با تعریف "ری بخیر" هنوز داستان به پایان نرسیده چشمانشان سنگینی می کرد و ادامه ی ماجرای قصه را به خیالات خواب خود می سپردند.

 

"عیدی" شام نخورده پله های پشت بام را چون قرقی بالا رفت. از حضور قرص ماه بر پیکرآسمان سیاه خبری نبود، تا چشم کار می کرد، در سراشیب انتهایی قوسِ زمین، سرتاسر آسمان ستاره بارون بود، کهکشان راه شیری غرق در نور بود و چشمک زنان دل پاک و بی حیله ی نوجوانان را به زیبایی های خیره کننده مجذوب خود می ساخت. در گوشه ای از پشت بام شش نفر از دخترکان و پسران همسایه جمع شده و منتظر آمدن "عیدی" بودند تا برای ایشان از داستان ها و افسانه های رفته بر سینه زیبای ستارگان شرح و تعریفی خیال انگیز طرح نماید.

همین که از "کنیسه"(88) ی پشت بام حضور "عیدی" آشکار شد "زری" دختر کیمیا "چهارباردار" ذوق کرد و بلند گفت: "عیدی"، "عیدی" آمد.

و رو به "عیدی" کرد و گفت: افسانه هف خواهران.

یعنی که امشب باید "عیدی" ادامه داستان هفت خواهران دلباخته هفت برادران را شرح دهد.

پشت بام خانه ها چسبیده به هم و همچون "فن فراخونی"(89) بزرگ و فراخ چندین خانه را که جلوی آنها باز بود از پشت به هم دوخته بود؛ به همین دلیل همسایه ها در ارتباط با یکدیگر به راحتی با هم در تردد بودند و بدین وسیله بسیار در رفع مایحتاج روز مره ی خود از طریق بام خانه ها به سهل و آسانی با هم ارتباط برقرار می ساختند. کاسه همسایی می کردند و ارتباطات متنوع با هم داشتند. در فصل تابستان، شب هنگام، غالبا بچه های همسایه برای لحظاتی گوشه ای دور هم نشسته اختلاط کودکانه ای به راه می انداختند و از هر دری سخنی، قصه و متل و این گونه مسائل و مطالب برای یکدیگر نقل می کردند. خانه ی "مَنْدَل" با همسایگان کناری خود از این قاعده مستثنی نبود و کودکان شب هنگام قبل از خواب گرد هم جمع شده و از هر دری سخنی و مطلبی برقرار داشتند. بسیار اوقات مرتب گرد هم حلقه زده و بازی های کودکانه همچون "چقور بوزی"(90)، "اَلْتَتِی گُلِمه تَتِی"(91) و پُر یا پوچ به راه می انداختند. گاه اوایل شب بچه ها در یک مکان گرد هم جمع شده به داستان و قصه های خیال انگیزِ شنیده شده و نقل از بزرگان را برای همدیگر بیان می کردند و به شوخ و شنگ مبادرت می ورزیدند؛ اما "عیدی" در این اوقات با بیان متل های خود، غوغایی به راه می انداخت، آنگونه که جملگی بچه ها سکوت اختیار کرده، سرتا پا گوش جان به گفته های او می سپردند. خیلی پیشتر از این زمان ها، اینگونه داستانها ی زیبا و شورانگیز را نیمه های شب و در وقت لَمْ دادن در رختخواب، مادر بزرگ پدریش "دایه شکر"(92) برای نوه های خود نقل کرده بود، و هر چه داستان و پند و اندرز طرح می کرد، تمامی سالفه(93) ها را "عیدی " با وجودی که کمتر از سیزده سال داشت در محفوظات خود بخاطر می سپرد و به نیکوترین روش گزینه می کرد، با این تفاوت که خود "عیدی" با شاخ و برگ دادن به آنها و کش و قوس دادن ریتم مَتَل، لحن صدا، آرام و بلند کردن تُن کلام خود و بسیار فوت و فنی که به زیرکی از خود بروز می داد تخیلات شیرین و تصوراتی زیبا بر سیمای ذهن و خیال شنوندگان خود نقش و نگار می انداخت. چه بسیار اتفاق می افتاد و مکرر می شد بزرگ سالی به نغمه های بیان شده توسط عیدی که در دل داستان به آن اشاره و یا شرح می داد دل می سپرد و آرام و قرار از جان میان سال، بزرگ و کوچکتر از آن می ربود. "عیدی" متل ها را در صندوق تخیلات خود ثبت و ضبط کرده بود و در همنشینی با هم سن و سال های خود در برابر تقاضای مکررشان بارها تکرار می کرد و به همین خاطر ملکه ذهن وی گشته در هر اجرا مجدد چیزی بر آن می افزود و گوشه ای از داستان را رنگ و لعابی زیبا و لطافتی نیکو می زد و تعریف و تشریح بهتری از پیش از آن به عمل می آورد.

آن شب "عیدی" بنا به قولی که به "زری" دختر همسایه دیوار به دیوارشان داده بود سرگذشت دلباختگی هفت "خارون"و هفت "برارون"(94) را قرار گذاشته بود تا مجددا تعریف کند، اما این بار با روش متبحرانه ی خود!

"عیدی" دستش را رو به آسمان بلند کرد، چون تیرِ رها شده از چله کمان کشید و انگشت شست خود در سینه آسمان تیز نشانه رفت و گفت: هفت آساره(95) ، درخشان و واضح تراز سایر ستاره ها، آنجا...

با انگشت گوشه ای از آسمان را نشان داد: آنجا است، کمی آن طرف تر! آن بالا، خوب نگاه کنید، دقت کنید! همان هفت خواهران آن ها هستند. 

بعد رو به جمع دختر و پسرها کرد و ادامه داد: زیبا، با وقار نشسته بر کرسی سروری، با موهای کلاف شده بر گرداگرد سر که چون تاج بر جلال ایشان می افزاید و کمی آن طرف تر نیکو بنگرید! هفت پیکرِ خورشید فام، تاج شجاعت بر سر، در کمال فتوت و دانایی، برازنده، هفت سیمین رخ، دست بر سینه، طبق طبق کرامت می شمارند.

"عیدی" مکثی کرد و ادامه داد: می بینید این نمای زیبا را؟ می بینید؟! اینها مجموعه ستارگان "هفت برارون" و تجمع "هفت خواهرون" هستند که هر شب با چشمک زدن های دلفریب خود، لحظه لحظه خواب ناز و رویای شیرین بر ما ارزانی می نمایند. هفت فرزند پسر از یک خانواده که پدر و مادرشان برای بند و بساط زندگی دلبندان خود به خواستگاری هفت دختر از یک خانواده ی اصیل رفته و در تلاشی مجدانه به رفع نیازها و شروط خانواده عروس در تکاپو هستند. مراحل گذر از هفت خان و هفت چالش نهاده بر سرِ راه و مشقت این مسیر سخت و دشوار، ایشان را آب دیده  بار می آورد. هر هفت برادر برای نیل به این پیوند ناگسستنی مسیری دشوار را می پیمایند و هر نفرشان می بایست در پی بدست آوردن محبوب خود به جنگ دیو پلیدی، رخوت و سستی، قناعت و دورویی و موجودات شرور نفسانی رفته و در این راه رنج و محنت بسیار، توام با نبرد با فتنه و عداوت پیشگان را تجربه کنند. چه بسیار سختی و مشقت که به جان خواهند خرید، تا راستی و درستی و روشنی و پاک دامنی بر ایشان نمایان گردد تا سیرت پاک ایشان نقل و نبات محافل و نشست های روزانه مردم کوی و برزن گردد. 

عیدی روی زمین چمباته زد، دستهایش را روی رانهایش گذاشت و گفت: هر هفت برادر در اثبات توانایی خود راهی دیار کوهستان شده و برای اثبات حقانیت خود نگینی ارزشمند، گوهری شب چراغ را بدست آورده، با خود به نزد دلباخته خویش به ارمغان آوردند...

قصه هفت شب بطول انجامید، اما فکر و خیال کودکانه در طلب مبارزه با اهریمن و تلاش در بدست آوردن دُوْرِی درخشان نشان از صداقت و پاک دامنی را بر دلشان نشاند و بر سایر رفتار و سجایای اخلاقی برتری داد تا عبور از سختی ها بر ایشان سهل و آسان گردد.

لطافت و زیبایی این داستان با بیان شیوا و پر حادثه، چنان که "عیدی" در به تصویر کشاندن ماجرای آن بکار می بست، آن گونه بر جسته بود که افراد بزرگ سال که در گوشه و کناری نشسته و یا در کُنج مکانی ایستاده بودند سرتا پا سرمست سخن و گیراییِ کلام سحر آمیز "عیدی" می شدند! همین بود که بارها زنان محل، کودکان تازه به سن نوجوانی رسیده را به بهانه و لطایف در دهلیز خانه جمع کرده، بطریقی هنرمندانه آنها را مجاب می کردند تا از "عیدی" بخواهند داستان دختر شاه پریون، کره سیاه ملک محمد، سُوخارون، هف برارون و هف خارون، چوپان نی نواز، شاهزاده و شاه پری را برایشان تعریف کند!

زیبایی آن تجمع و داستان سرایی "عیدی" هنگامی گل می کرد که در وسط داستان صدای قلیان"مَمَه گوهر"(96) از کُنج ایوان رشته ذهن "عیدی" را پاره می کرد. وقتی عیدی از سخن باز می ماند "مَمَه گوهر" به اندک تاملی آرام می گفت: "دا عیدی خوه بعدش چه بیس؟"

و بچه ها می زدند زیر خنده، فی الفور و در وقت صدای "مارسلیمون" که از نای حنجره "کِلْ" روانه فضای ایوان می کرد تخیلات شیرین را می درید و هوشیار می ساخت. هلهله اش هوار شده دلالت و نشان از زیبایی کلام و صدای خوشی بود که از لبان "عیدی" بر مخاطبین گوش نواز می آمد و شنوندگان را مسحور خود می کرد. همین  بس که مکرر بچه ها از "عیدی" بخواهند قصه شاهزاده و شاه پریان را برایشان شرح دهد. "زری"دختر "کیمیا چهارباردار"(97) قصه کره سیاه ملک محمد را برای "عیدی" یادآور ساخت و در پرسشی صادقانه از "عیدی" سوال کرد: "عیدی" اگر روزی بر کره ی تیزپا، سفید پیکر، خوش چشمِ نیکو یال، دست یابی آن روز مرا با خود به تماشای ستارگان به قعر آسمان خواهی برد؟!

"عیدی" بلادرنگ گفت: آری، آری، حتما.

"ماه نشون"، " دَسْ خوار(98) زری" که هنوز نگاهش بر آسمان خیره مانده بود، با رد فِرِشْکِ نوری(99) که پهنه‌ی آسمان را در می نوردید، به ناگهان رشته تصورات خیالیش پاره شد؛ صحنه ای زیبا از هستی که هر از چند گاهی گوشه ای از آسمان را می درید! "ماه نشون" رو به "عیدی" کرد و گفت: این شراره ها که مدام به جان آسمان می افتد چیست؟

"عیدی" در جوابش گفت به درستی نمی دانم! اما مادرم می گوید رمز و رازی است و سری از اسرار مهرورزی، مهربانی، دوستی های ماندگار! سخن از مهراست و محبت که ستارگان نسبت به هم ابراز می دارند. آخر ستارگان به زبان خویش با هم سخن دارند که ما به سختی بر آن واقف می شویم، مدام با چشمک زدن و با رد و بدل کردن شراره ای از نور با هم به گفتگو می نشینند، تیری که از تیزی نگاه خود به قلب عزیزان خود رها می سازند، دلداگی هایی است شور انگیز که نسبت به یکدیگر ابراز می نمایند و من بیش از این نمی دانم!

در همین نجواهای کودکانه "زری" خوابش گرفت و آن طرف تر "قنبر خرمنی" در حالی که لبخند بر لبان داشت به خوابی ناز فرو رفته بود و می رفت که بچه ها یک به یک در خلسه خیال خود آرام آرام بخواب فرو روند؛ "سلطون مَمَد بُوِوی مانده کور"(100) نزد بچه ها حاضر شد، "مانده" را از زمین بلند کرد و با خود به سمت بام خودشان برد.

"عیدی" "زری" را به سختی از زمین بلند ساخت و آرام، آرام بطوری که خواب از سیما و چهره اش رخت بر نگیرد، با گام های آهسته به کِنار "ریه"(101) ی کوتاه پشت بام خانه شان برد و به آغوش "مش کیمیا چهاربار دار" پدر "زری" که این مدت سراپا به سخنان بچه ها گوش فرا می داد و نگاه پر مهر سرتاسر چهره اش را در بر گرفته بود، تحویل داد. "خواجه کیمیا" نگاهی از سر دوستی بر چهره "عیدی" انداخت، تبسمی بر او نثار کرد و به سمت محل خواب خانواده رفت."مش کیمیا" علاقه ای خاص به "عیدی" داشت.

"خواجه کیمیا"هفت سالی بود که از شوشتر به دزفول آمده بود، او از خرده تاجران دیار شوشتر به شمار می آمد که از بدی روزگار هر چه خدا به وی فرزند عطا کرده بود، به اندک زمانی فوت و در سنین کودکی از دست رفته بود. تنها تک فرزند وی دخترک ناز گلش "زری" برایش باقی مانده بود. "زری" چکیده ی همه ی تار و پود زندگی چندین و چند ساله ی کیمیا بود و تنها دلخوشی تمام زندگی او و همسر دزفولیش "منورخانم". 

"خواجه کیمیا"، "عیدی" را چون فرزند خودش بسیار دوست می داشت و در موقعیت های بسیار از "عیدی" می خواست تا وسائل و لوازم شخصی، مورد نیاز خانواده اش را در وقت نیاز فراهم و به دست همسرش "منور" برساند. "عیدی" بسان عضوی از اعضای خانواده با رعایت ادب وارد منزل "مش کیمیا" می شد، سفارشات را تقدیم می کرد و مجددا بر می گشت؛ بسیار اتفاق می افتاد که "مار زری" خریدهای منزل را به "عیدی" اعلام و عیدی پس از مهیا کردن خریدها لوازم را واگذار می کرد! و البته "عیدی" در کمال علاقه به انجام این امور همتی وافر داشت.

بارها می شد که بعضی افراد از در و همسایه گرفته تا بستگان دور و نزدیک چه از روی مزاح، طعن و یا تمسخری ابلهانه و چه از دید یک واقعیت به آن نگریسته می گفتند "کیمیا چهارباردار" از حالا "عیدی" را برای دخترش "زری" نشان کرده است!

 

البته خود "مَنْدَل" پدر "عیدی" رابطه بسیار دوستانه و عمیقی با "مش کیمیا" داشت و مثل دو برادر نسبت به هم احترام و در رفع مشکلات، کمک حال همدیگر بودند. بارها و درموارد متعدد به کمک یکدیگر برمی خواستند و زنان ایشان نیز به تبع کاسه همسایگی که بین ایشان برقرار شده بود عزت و احترامی برقرار روزگاران داشتند. در مدت زمانی که "مش کیمیا" به سفر تجاری رهسپار شوشتر و یا راهی سفر تجاری دورتر می شد، "عیدی" با تمام وجود بر تامین و رفع حوائج و نیازمندی های خانواده ی "مش کیمیا چهارباردار" اقدام می نمود و در انجام کارهای خانه ی وی تلاشی نیکو به ثمر می نشاند.

سالی بیش نگذشته بود که "فاش گل" عیدی را به همراه کاروان تجاری خواجه حسن خان زند راهی شوشتر کرد تا با توجه به سفارش ها و هماهنگی هایی که از پیش با بستگان دور و نسَبی خود در آن دیار کرده بود چند ماهی به فرا گیری داره زدن خدمت اساتید آن ولایت به رسم مشق اقدام نماید و تاکید بر آن داشت تا رمز و راز درمان بیماران دماغی را به توسط ساز و آواز نزد بزرگان شوشتر فرا گیرد. عیدی ظرافت و تکه ردیف های مملو از معانی و مُغَرَق در لطافت روحی را می بایست یاد می گرفت! زیرا اساتید فنون پر رمز و راز موسیقی در دو شهر دزفول و شوشتر پیکره ی یک کالبد در ردیف و گوشه های ساز و آواز بودند که شناخت و درک این علم بدون دیگری مقدور و میسور نبود.

دو ماه دوری مادر از دلبند خود "عیدی" بر "فاش گل" به غایت سخت و دشوار می نمود. زمان به یک ماه نگذشته "فاش"آهنگ سفر به شوشتر کرد تا ضمن دیدار فرزند از آموخته های وی کسب خبر نماید. اما آنچه در این راه به آن دست یافت تایید نبوغ سرشاری بود که اساتید بر آن معترف بودند و آن اینکه "عیدی" به ذات خود آموخته ها را دارد! و تنها این زد و بند ریتم ها است که در کنار آموخته های اساتید خود در اندرون وی شگفتی می آفریند! به گونه ای که اساتید خود را به شگفتی و تمجید وی وا داشته است.

در سفر دوم و آخرین فصل ماندگاری "عیدی" در شوشتر، دلبند "فاش گل" در حضور اساتید بزرگ ساز و آواز" استاد ملا قربون" و "استاد جعفر" نواهایی را به اجرا گذاشت که ضمن برانگیختن حیرت ایشان مُهر تایید وتعریف اساتید خود را در نبوغ ذاتی که در وی می دیدند به زبان تحسین و تمجید دریافت کرد.

عیدی ضمن دست بوسی و به جا آوردن احترام بر اساتید خود اجازه مرخصی گرفت تا با مادر راهی کاروانسرای افضل شده تا از آن نقطه در حرکت کاروان تجاری موسی جلودار رو بسوی دزفول رهسپار شود.

استاد حسن بنگشتی بر خلاف سایر اساتید بسیار تاکید داشت "عیدی" در شوشتر بماند زیرا روزگارِ اقبال بلند وی در جامعه ی باز شوشتر، متناسب با ورود و خروج کاروانیان تجاری که از اقصی نقاط عالم به این دیار در آمد و شد بوده و در تردد بی شمار قرار داشتند، بلند و ضروری بود. اما دست تقدیر فعلا مجالی برای برجسته ساختن چهره استادانه و اقبال بلند عیدی مهیا نمی ساخت.

 

"اُسا مَنْدَل" با تنی چند از کارگران خود سه روزی بود که جهت ساخت بقعه بارگاه "احمد صوفی"(102) که از جمله امامزادگان دیار عشایر غیور ایل بختیاری است، بنا به دعوت عشایر منطقه "لیوس"(103) رهسپار کوهستان شده بود. او در ایامی که به ساخت و ساز و تعمیر اساسی بقعه بارگاه مشغول بود، جمله مردم منطقه از زن و مرد، جوان و پیر به طریقی در اجرای بنا دستی بر کار داشتند و آستین غیرت بالا زده بودند. یک روز که اکثر عشایر به امور خود مشغول بودند و در اطراف بنا حضور نداشتند، "اُسا مَنْدَل" به کمک کارگران خود که از دزفول به همراه آورده بود اکتفا کرده بر فراز گنبد مشغول "چورو"(104) اندود کردن بود. "مَنْدَل" نرمک نرمک به ریختن شیر بز بر ملات "چارو" ی مالیده شده برگنبد و سنگ زدن بر گردا گرد آن سخت اهتمام داشت. او در حال اتمام کار گنبد بود، غافل از همه طرف و متوجه خرسی درشت هیکل که از پی یافتن غذا رو بسوی ده مسیر کج کرده بود نشد! خرس به سمت کارگران و عمله های حاضر در جوار بارگاه صوفی احمد شده خود را بر کارگران غالب ساخت و در حرکتی پر شتاب و نا بهنگام بر یکی از کارگران به نام "سالار علی" چیره گشته به چنگال های قوی پنجه ی خود "سالار علی" را در بر گرفت. خرس گرسنه "علی" را به سینه بر خاک انداخت، صدای مهیب گلاویز شدن خرس از یک سو و ناله و تقلای  "سالار علی" از سوی دیگر در هوا پیچید. در نخستین حرکت کارگران هر کدام به طرفی در شتاب فرار را برقرار ترجیح داده، فاصله گرفتند.

"مَنْدَل" همینکه متوجه ماجرا شد، خود را از فراز پشت بام بقعه به پایین پرت کرد و دوان دوان بیل دسته بلندی را که بر زمین افتاده بود برداشت و به شتاب خود را به صحنه کار زار با خرس رساند، بیل را در آسمان چرخاند و چنان ضربه ای محکم و متحورانه بر پشت خرس نشاند که بیل از وسط به دو نیم شد و بیل شکسته در دو سوی "مندل". از هیبت و دهشت این حادثه "سالار علی" که توان رهیدن از معرکه را نداشت، در حالی که زخم و زیل برداشته بود، گوشه ای بر زمین افتاد. خرس خشم گرفته به پشت سر خود برگشت و بر جفت پاهای خود به قامت ایستاده و نعره کنان بسمت "مَنْدَل" جلو آمد. خرس از شدت درد وارده از ضربت بیل، پی در پی نعره سر می داد! دهان خرس در منتها الیه نعره گشوده و با چشمان قرمز مملو از غضب نگاه خشم آلود بر "مَنْدَل" گرفته بود. قد خرس در وقت ایستادن هم تراز "اُسا مَنْدَل" شده بود! "مَنْدَل" دو تکه بیل شکسته را فی الفور از زمین برداشت و در هر دو پنجه دستان خود محکم گرفت. مَنْدَل راهی در عقب رفت و رهیدن از میدان نداشت! اصلا روا نبود برگردد! زیرا ول کردن خرس نر، مساوی با برگشت حیوان وحشی بسمت "سالار علی" و عقب گرد حیوان مرگ حتمی کارگر را در پی داشت. خرس که  از شدت درد وارده بر ستون فقرات خود خشمگین تر شده بود، جلو آمد و به "مندل" نزذیک تر شد.

عشایر بختیاری که فریاد کارگران و نعره های خرس را شنیدند با به دست گرفتن ابزار آلات متعدد بطرف محل درگیری شتاب گرفتند، خرس پی در پی نعره می زد و در حالی که آب دهان از لب  و لوچه اش همراه با کف بسیار فرو می ریخت به سمت "مَنْدَل" حمله ور شد. "اُسا" دو نیمه‌ی شکسته ی دسته بیل را از هر طرف بر سینه و دستان خرس فرود می آورد، بدین وسیله می خواست خرس را سر در گم کند و مترصد وقت و فرصتی بود تا به خرس ضربه ای کاری وارد سازد، "مندل" قسمتی از دسته ی بیل که انتهایی آن به کفه آهنین بیل چسبیده بود را این طرف و آن طرف در هوا چرخاند و در همان حال به محکمی هر چه تمام تر قدرت زور و بازوی خود را متمرکز فرود آورد و ضربه ای کاری بر خرس زد. خرسِ خشمگین به ضربه ی محکم پنجه اش، تکه دسته بیل شکسته را از دست "مَنْدَل" پرت کرد، "مَنْدَل" چون قرقی از فرصت استفاده کرد و نری تیغ مانند بیل را با شدت هر چه تمام تر بر فرق خرس خواباند اما به ناگهان خودش نقش بر زمین شد! ضربه بیل کارساز شد، اما ضربه پنجه خرس پیراهن و شکم "اُسا مَنْدَل" را سرتاسر درید، و هیکل "مَنْدَل" غرق در خون بر زمین افتاد. با رسیدن روستائیان، ضربات چوب، نیزه، دشنه و خنجرِ هر کس جراحت و زخمی بر خرس وارد ساخت و کار خرس یک سره تمام شد. "اُسا مَنْدَل" شَلِ(105) خون بود، چهره اش به زردی گراییده بود و رخسار گل فام او رو به افول می رفت که نشان از تخلیه ی خون سرتاسرِ پیکر لاغر و کشیده او داشت. چشمان "اُسا مَنْدَل" باز و به اطراف نگاه می کرد و اول کلامش احوال "سالار علی" بود که در جواب به او گفتند، زخم های وی سطحی است، نگرانی نیست! ترسیده، اما نگران نباش، خوب است. کمی لرزیده!

رَمَقْ، رفته رفته از توان "مَنْدَل" زدوده می شد، نگرانی تمام وجود سران عشایر را در بر گرفت! هیچ کار مثبتی در التیام "مَنْدَل" احتمال داده نمی شد! پیکر مردانه او بر دستان غیور مردان ایل بختیاری بلند و در ایوان نزدیک ترین خانه ی روستا رو به قبله گذاشته شد. چشمان "مَنْدَل" سنگینی می کرد، توان سخن گفتن نداشت و آرام آرام به خوابی عمیقی فرو رفت! "اُسا مَنْدَل" در دیاری نچندان غریب، دور از خانه و کاشانه و اهل و عیال خود به دیار باقی شتافت و زن و فرزندان را تنها گذاشت.

"سلطون مراد" کدخدای دِه لیوس، شماری از ریش سفیدان و تنی چند از جوانان را فرا خواند تا پیکر بی جان "اُسا مَنْدَل" را نمد پیچ کرده، فرصت را مغتنم شمرده تلاش شود تا پیکر میت را هرچه سریع تر به دزفول برسانند. میت بر گُرده قاطری جوان در معیت و همراه مردانی چند از ایل لیوس به شهر و دیاردزفول رهسپار گردید.

پیکر مَنْدَل به دزفول رسید و خبر حماسه آفرینی این استاد غیرتمند غوغا و محشری به پا کرد، حیدرخانه را یک پارچه ماتم در برگرفت. زن و مرد، بچه و سالخورده همه و همه در عزای "اُسا مَنْدَل" و برای خاک سپاری او به قبرستان روبند رهسپار شدند.

قسمت  دوم به ادرس  لینک مراجعه  کنید 


نظرات شما

ارسال دیدگاه

Protected by FormShield

آخرین اخبار

آب انار از مغز جنین حفاظت می‌کند

پای درد دل‌های یک نخبه/سنگ‌اندازی ممنوع

خطر بیماری‌های انگلی در ماهیان آکواریومی

ارتباط میان آلودگی هوا و اختلالات روانی

فالکائو در موناکو ماندنی شد

نبرد قرمز و آبی در نیمکت لیگ یک!

مربی والیبال بانوان: ترسی در چهره ملی‌پوشان ندیدم

نخست‌وزیر جدید سودان سوگند یاد کرد

کره‌شمالی به "مذاکره در کنار تهدید نظامی" تمایلی ندارد

عبدالفتاح البرهان به عنوان رئیس شورای حاکمیتی سودان سوگند خورد

هشدار سازمان ملل درباره احتمال توقف برنامه‌های کمک‌رسانی به یمن

چین: آمریکا رفتار مناسبی با ما داشته باشد

دولت ترامپ پناهندگی در آمریکا را سخت‌تر کرد

بهره‌کشی از بچه‌های بامزه در اینستاگرام

این خانم آرزوی 400 نفر را برآورده کرده است

در کافه‌ها «فضا» می‌فروشند، نه «غذا»

تویی که نشناختمت

امروز آخرین مهلت ثبت اطلاعات خسارات سیل‌زدگان در سامانه وزارت کشور

پرونده قضایی دوچرخه‌سوار آلمانی چه شد؟

زنگ خطر فرونشست زمین در تهران

آغاز فصل جدید حضور بخش خصوصی ایران در صنعت نفت

مالیات مسکن مشمول چه کسانی می‌شود؟

نقش کارآفرینان در توسعه کشور:

اینترنت اشیا در عصر حاضر

مدیریت دانش و نقش آن در سازمان ها

مولفه های ارتباطات سیاسی در جامعه

کاربردها و معایب رسانه های اجتماعی

تقسیم بندی رسانه های اجتماعی و دلایل پذیرش رسانه های اجتماعی توسط مصرف کنندگان

تفاوت رسانه های جمعی با رسانه های اجتماعی :

تأثیر رنگ بر ادراک مشتری:

تاریخچه مراکز تجاری

ارتباط میان فضای فروشگاه و رفتار مصرف کننده

اهمیت وفاداری و انواع وفاداری مشتریان در جامعه

طبقه‌بندی وام‌ها و استانداردهای ذخیره‌سازی

محدودیت‌های مربوط به مالکیت سهام و محدودیت‌های مربوط به انتقال آن

اهمیت درک ریسک در جامعه

رابطه‌ی بهبود و ارتقای بهره‌وری و فرهنگ عمومی

کیفیت خدمات چیست؟!

مراحل بازاریابی سبز جیست؟

ایران جزء چهار کشور برتر جهان در رشد علمی است

سیستم چهار منظوره خورشیدی در دانشگاه صنعتی اراک ساخته شد

ابداع یک شیوه سبز برای تولید هیدروژن از متان

حرکت در بخش پژوهش باید ماموریت محور باشد

عملکرد دانشگاه‌ها در تولید ثروت از پژوهش موفق بوده است

ایرانداک؛ حکایت 50 ساله پایان‌نامه‌ها

استفاده از الکتریسیته برای ترمیم قلب

پیش‌بینی 96درصدی میزان اثرگذاری شیمی‌درمانی

افزایش خطر بیماری ام اس در کودکان چاق

تحریم‌ها سبب سخت‌گیری بیشتر چاپ مقالات ایرانی شده است

آهن زیاد خون را لخته می‌کند