آخرین مطالب

افسانه عیدی وزری قسمت اول

افسانه عیدی وزری قسمت اول فرهنگی - سیاسی - اجتماعی - خوزستان

افسانه عیدی  وزری  قسمت اول

  بزرگنمایی:

 

بسم الله الرحمن الرحیم
  ((   افسانه‌ی زری و عیدی   ))  نویسنده  :سینا مقدم نیا  - ویراستاری  - سرکار خانم عروه  و مهندس  علی رشنو  - باهمکاری  عبدالامیر مقدم نیا  - استادنقاشی :استاد فرحی  نیا 
این  داستان  زیبا وفرهنگی در  ده قسمت بصورت اختصاصی  از پایگاه  خبری دزفول نیوز  پخش  ومنتشر می شود  هرگونه تقلید  واقتباس  بدون هماهنگی پیگرد  قانونی  بدنبال  خواهدداشت   هر هفته فقط  روزهای  فرد   وجمعه  همه قسمت های  پخش شده  دوباره  انتشار  خواهد یافت  کپی اثر  در شبکه  ها ی مجازی  فقط با ذکر منبع  ونام  نویسنده بلا مانع خواهد بود .باتوجه به ساختار داستان وداشتن  واژه  های محلی  حتما  واژه نامه  داستان توجه  کنید  . آخر هر قسمت لغت نامه یا پاورقی داستان توجه فرمایید هرگونه نقد را بادل  وجان پذیرا هستیم 
بسم الله الرحمن الرحیم 
  ((   افسانه‌ی زری و عیدی   ))  نویسنده  :سینا مقدم نیا 

"مَمراد"، های "مَمراد".

چه ایکنی؟ په چه آویده؟ کِجنه سِیل اِیکنی؟

خَشه؟ خُرَمه؟ افتوِس قشنگه؟

همو چیایی که درباره دسبیل سیت ایگودوم هنو بیدن.

زمیناس سوزِ سوز بیدنه. سیل ایکنی؟

اوینی زمینانه؟

ز ای سر تا او سر سوزلونیه.(1)



 "مَمراد" با حیرت تمام دشت را به نظاره نشسته بود، منظره ی زیبا و خیره کننده ی منطقه، چشمان "مَمراد" را سخت به خود مشغول ساخته و لب به سخن باز نمی کرد. سرتاسر صحرا، سینه برکشیده و تا چشم کار می کرد بیابان، تختِ تخت و صاف و هموار بود. باغ و بوستان های مملو از درختان دیدگان "مَمراد" را مسحور خود کرده و حیرت زده جلوه خدادادی را آشکار می ساخت. آسمان آبی با سفیدی خنکای صبحگاهی اش در هم آمیخته و عطر خوش سبزه از مجاری تنفس تا اندرون شش ها طراوتی تازه بر وجود آدمی می بخشید. بیهوده نبود از صبح علی الطلوع گله سرمست و یک صدا نعره اش خوش و خرم هوار شده بود! "مَمراد" نفسی عمیق کشید، ناخوداگاه چشمانش برهم شد، سرسینه ی ستپر با قد رعنایش که در چاک چُغا بالا و پایین می شد دیدنی بود. "سلطون ممد" ادامه داد: نفس که اِیکشی ز بو خَش بهاری تِیاتَ اِ بندی و خُوِت اِیبره. بارون پوییزی کار خوسه کِرده. به میل خدا امسال هر میشی دو اِشکم اِیزا. جلدی بو، وِری رو کمک کن مالِ آماده کن. "جعفرقلی"، "گرگعلی" دارِن بُهونِ اِیزنن تا تِی دیوار شاه خراسون بار بِوَنِن(2) . این سفر، اولین قشلاق، فصل جدایی از کوهستان و پا گذاشتن به دشت خرم و سبز بود که "مَمراد" تجربه می کرد. امسال اولین بار بود که "مَمراد" به هشت بهشتِ دشت شکرستان پا می گذاشت، او در معیت تنی چند از خانواده های طایفه لیوس، گله را همراهی می کرد. بارها توصیف شهر و دیار دزفول را شنیده بود و در گفته ی بزرگان ایل به وقت شب نشینی گرد هم درباره ی احوالات مردم این منطقه بسیار کسب اطلاع کرده بود. رسم و رسومات، عروسی و پای کوبی، شعر و موسیقی، شجاعت و دلیرمردی، اصل و نسب ها،  شیرخوارگی فرزندان به "تایه"(3) که با اعتماد به عشایر و ایلات لر و بختیاری می سپارند، مَتَل های زیبا و مثل های قشنگ، همه و همه نشان از وحدت در رگ و ریشه شان دارد. از هفته های پیش گله در مسیر خود دره های صعب العبور را پشت سر نهاده و این تکه ی آخرِ راه، شب رو طی راه کرده بود تا خود را به دشتِ هشت بهشت خوزستان رسانده بود. گرگی- سگ گله مدام گرد گله بالا و پایین می شد و سایر سگ ها در پی او این رمه را نگهبان داشتند تا مگر افراد ایل کفه ی خسته ی خود بر زمین گذاشته، کمی استراحت و چشمی بر خواب نهند.  صدای پی در پی کاروان "قازقلنگ گون"(4) "مَمراد" خسته از راه را، به آرامی بیدار ساخت. صبح علی الطلوع تابش نور خورشید دشت سرسبز را جلوی دیدگانش نمایان ساخت. نگاه بر پهنه‌ی این دشت هشت بهشت، چشم آدمی را می درید، لطافت و زیبایی در پناه قشنگ ترین جلوه های طبیعت دیده ی هر بیننده را جلا می بخشید، کمانِ کشیده ی عظیم ترین "قوس القزح"(5) بر پهنه آسمان نقش و نگار هفت رنگ زده بود و صورت آدمی را به شبنم سرگردان صبح گاهی شستشو می داد! تِرَق و تُروق هیزم های بار گذاشته شده توسط "بَمونی" پی در پی فرشک (6) های جهیده در فضا را به رقص می کشاند. بوی خوش نان تیری(7) بی اختیار "مَمراد" را به سمت چاله کشاند؛ زبانه ی آتش، آبی رنگ جلوه می نمود، گرمای آتش دست و صورت را نوازش می کرد و سوزش در آن راه نداشت. "مَمراد" به عادت همیشه دستان را درون زبانه برخواسته از چاله که چون برگِ لاله خوش رنگ و زیبا می رقصید فرو برد. تا چشم کار می کرد، دسته دسته رمه های بزرگ و کوچک در پناه این دشت زیبا جای گرفته بود. مکان هر گله برای گله داران شناخته شده و از دیر هنگام آشنا بود. بهون(8)، سیا چادر و آغول های موقت سه تا چهار ماه بر پا می شد. مسیر طول و درازی از شرق تا غرب، از بَرد نِشونده(9) تا گُتَنْد(10) و از تنگه حتی(11) تا الوار گرمسیری راه عبور و مرور گَله و رمه ی گَله داران بر این دیار بود. "خدا رسون" کل مسیر ایلاق تا منطقه دزفول دمق بود! زنش "گوطلا" دم به دم با وی بد خلقی می کرد! و "خدارسون" با او مدار می کرد. "گوطلا" پنج فصل طی شش، هفت سال، پشت سر هم، پنج شکم، پسران کاکل زری به دنیا آورده بود اما عجیب به "طوبی" دختر سه ساله اش دل بسته بود. دم به دم "طوبی" را مواظبت می کرد، به وقت شانه کردن موهای این دختر زیبا روی، قشنگ ترین ترانه های روزگار فرح و شادمانی- ایام جشن و پای کوبی ایل را برایش آوازه خوانی می کرد. طوبی با "علی یار"- ته تغاری "گوطلا" هم سن و سال بود، به عبارتی علی یار با "طوبی" یک یا دو ماه اختلاف سن بیش نداشت، اما مادر از بین پنج پسرِ خورشید فامش، دنیا و دینش شده بود "طوبی"! اصلاً دلدادگی "گوطلا" به این دختر نزد افراد ایل از عجایب بود! با آنکه پنج شکم پسر زائیده بود! و غصه بچه دار شدن نداشت، وابستگی اش به این دختر شگفت آور بود! این روزها برای "گوطلا" روزهای نامیمون و نامبارک بود، با همه دعوا داشت، در چهره ی برافروخته اش خشمی معصومانه و اشک آلود موج می زد. همین چند روز پیش در مسیر مال رو، با چوب "خدارسون" را زده بود! افراد همراه رمه علت را می دانستند و بدون اینکه بخواهند در دعوای زن و شوهری دخالت کنند، از کنار ایشان گذر می کردند. چند روزی بود که مال کنار بارگاه شاه خراسون سکنی گزیده بود. "خدارسون" از صبح زود چغا پوشیده، کلاه بسرکرده، تنبان نو به پا کرده و برای رفتن به شهر مهیا شده بود، او بیست سی قدم از چادر فاصله گرفته بود و مردد ایستاده بود. "گوطلا" گوشه ی چادر، خود را به کارهای بیهوده مشغول ساخته و چشم از "طوبی" که به خوابِ سنگین صبحگاهی فرو رفته بود برنمی داشت. "خدارسون" به طرف چادر برگشت و آرام گفت : "گوطلا"، "گوطلا" خدا را خوش نمی آید بندگان خدا را بیش از این چشم انتظار نگه داریم! امانت مردم است! "زی حاج سلطون علی معمار"(12) منتظر و چشم به راه ما، لحظه شمار نشسته است. با باز شدن چشمان "طوبی" اشک بر گونه های "گوطلا" جاری شد. مادر، "طوبی" را به سینه چسباند، موهایش را شانه کرد، روغن مالید، کلوت(13) قرمز رنگ مخملینی بر سر طوبی بست، سرگه(13) پر از سکه های نقره کریم خانی را بر پیشانیش آویزان کرد. سیر بوئید، لباس نو بر تن کرد و بلند شد تا به همراه "خدارسون" آماده ی رفتن به شهر شود و امانتش را به صاحبش باز گرداند(14). پاییز در تقلای باران های پر بارشِ فصل خود، شکم زمین را سیراب کرده بود و مسیر نهرهای خشکیده به برکت نزولات آسمانی پربار روان بود. حالا هوا رفته رفته تنگ و تنگ تر و به گرگ و میش می زد. هشت نفر از گله داران زیر کپر "کَلِی محمد رنگینه" از بزرگ مشکال های(15) دزفول کنار "باغ اسد بک" نشسته بودند، هوا بخاطر باران های سه روز گذشته بی نهایت سرد شده بود و انگار تیغ به دست و صورت می کشید، "کَلِی محمد رنگینه" فردی لاغر اندام با سبیل کشیده که هفتاد و پنج بهار از عمر شریفش سپری شده بود، باغات اطراف و چندین زمین وسیع کشت شده را با دسته ای از سگ های آموخته ی خود پاسداری می کرد و البته گله داران را به فروش کووه (16) ها، توله سگانی با منش گرگ نشان، پشم، جاجیم و فرش رهنمون می کرد. اگر چه سن و سالش بالا بود اما با این حال مثل مردی چهل ساله رفتار می کرد، پدرش مرحوم خالو رجب از دلیران صحرابدر و به شجاعت و فتوت مشهور بود، اکثر عشایر، آن مرحوم را می شناختند و بدین جهت نسبت به نام و یاد او و حال فرزندش احترام و ادب نگاه می داشتند. آتش چاله زیر کَپر سو سو می زد، جملگی دورتا دور چاله نشسته و هر کس سعی می کرد گرد آتش به طریقی کز کند و کمی بیشتر از حرارت برخواسته از چاله را نصیب خود گرداند. "شیرخدا علی" چپقی به آتش زد و پُک پی پُک هوار نمود، "سلطون ممد" مشتی بَلیطْ روانه خُلْ های(17) درون چاله کرد، و "کربول"(18) درپای دبیت(19) خیس شده ی خود را به حرارت چاله باد زد تا خشک شود. در فصل مهاجرت رمه ها، "مَمراد" گله پانصد رأسی میش و بُز و قوچ و بره ی مال را در معیت تنی چند از مردان و زنان ایلیاتی لیوس به خوزستان آورده بود. "مَمراد" اطلاع کاملی از این دیار شاهانه که روزگاری دراز به دلیل وفور نعمت و محیط بکر آن سلسله جنبان دو تمدن بزرگ هخامنشی و ساسانی را به خود معطوف داشته بود، نداشت! اما به او مؤکداً سفارش شده بود دل و اندیشه ی خود را به "کَلِی محمد رنگینه"(20) بسپارد و به نصایح و فرامینی که به او تعلیم خواهد داد، گوش جان بسپارد و خیالش از هر جهت تختِ تخت باشد که "کَلِی محمد" خیر خواه اوست، چرا که ایل در سفرهای ایلاق و قشلاق خود به دیار خوزستان جز خیر و صلاح و مصلحت از وی و مرحوم پدرش خاطره ای سوء به یاد ندارد. با همه این احوال و سفارشاتی که به "مَمراد" شده بود، او می بایست اطلاعاتی از وضعیت و شرایط فصل زمستان در این منطقه کسب کند! خصوصا وضعیت آب و هوا، سرسبزی زمین های زراعی، "هَلَ کون"(21) کردن مزارع رها شده، دوری گزیدن از زمین های آبرفتی که ماندن در آن مساوی با جاری شدن سیل و نابودی رمه می شد، شناخت شکل و شمایل ابرها، از "اُوْرا دِنْگال"(22) و "تنبل خبر کن"(23)  گرفته تا "اُوْرا سیه گَده دِرْ دَه"(24) و نیز به هوش بودن در حوزه و قرارگرگ زدن ها به گله. "کَلی محمد" چُمُت(25) بزرگی از گوشه گپر روانه چاله کرد و گفت: چه زمستانی است امسال، هوا مَشتِ مَشت است و آرام آرام زیر لب طبع شعرش بالا گرفت. اَمروز اَ زِمِسّونَ اما مثل بُهارَه هرجا که لِری لِفْ خودِ بارون گلِ بارَه صحرا وُ بیابون دِچَه اَ  سُوزی وسُرخی هرکس که میا زِیرِ کِلِش تولَه میارَه باهِندَه پُرَه مِین هوا کُلِّ زنِن قی هرکونَه که بینی تو، مَری مرغِ هَزارَه باغا لِفِ جنگل بکنِن سوز اَ درختا سُوزتر اَ همَه بینی درختُونِ کُنارَه هرجا که لِری غیرگل و غنچَه نبینی هر چِی که تیا بُر بکنِن نقش و نگارَه صحرانَه ببینی همه جا سُوز چَویری یا نیشکر و چُندَرَه یا دِچ اَ خیارَه باغون مِنِ باغِش اَ سحر تا خودِ پَسین بِیلِش به دسِش جو بِکَنَه یا گلِ کارَه سُعدین وکموتر پُرَه مِی کُو و بیابون صِیّادِ زَنَه قی که ایسون وخت شکارَه نارِنگی و نُمبولِ شِرین سیلِ کنِن وَت هرکونَه که مِزنی خُ مَری بَز عَنارَه بو عیدِ میا رنگ طبِیعت تر و تازَس الحق که زِمِسّون ایسون بِختَرِ پارَه صد شکر خدا پِی ای همه نَعمَت ورحمت هیشکس نَتَرَه پِلتِی اَ کاراشَ شمارَه (26) پس رو به "مَمراد" کرد و گفت: به هوش باش، یک مطلب را دوبار نمی شود گفت، از برج آبان، ابرها این دشت را در بر می گیرد، رف رف بارون شروع می شود، ابرهای "تنبل خبر کن"، گاه و بی گاه با کمی ضعف و شدت ناگهانی باریدن آغاز می کند، درست مثل وقتی که بهار آمده باشد. حسابی توی کار آسمون نیست! یهویی سرتاسر آن را ابر فرا گرفته و رعد و برق می زند. وقتی غِرِمبْ غِرِمبْ آغاز بشود از شدت صدا، آدمی به اسهال می اُفتد! این دشت همیشه وضعیت خاص خودش را داشته، آسمانش به یکباره تیره و تار می شود، تَشِ بِرْق(27) می زند و شدت می گیرد و تا چشم کار می کند و یارای دیدن دارد محیط اطراف تو را چون روز، روشن می کند و دقیقا پس از هر صدای غِرِمبْ غرمبه چنان غرش می کند که جفت پاهات به هم می چسبد. "غِرِمبْ غِرِمبْ پی تَشِ بِرق، یک صدا به شِراق نَه"(28). با اولین ریزش باران چنان آب و هوا لطیف می گردد که اصلا باورت نمی شود که همین دیروز و پریروز بود آفتاب تا انتهای مغزِ استخوانت را می سوزاند. آسمان صبح کف مالی(29) شده یک دست آبی رنگ و خوشکل، صافِ صاف است، بطوری که شب هنگام، ریزترین ستاره ها را می توان در پهنه این آسمان درن دشت به نظاره نشست. نفس که می کشی سینه ات گشاد میشود، مجاری تنفسی ات جلال داده شده و روح ات در کالبد تن آزاد می گردد. "سلطون ممد" میان حرف "کَلی محمد" پرید و گفت: از تنگه "شیرعلی مردان" تا دسفیل کلاً پی ستاره ره هونی خدا  گذر ای کنیم، اصلا هیچ آساره ای در ملق نیست(30)! ای به قربون خدا ، ستاره ها از سر شوم تا به تنگ سحر آساره باران ای کونن. شکر خدا ندیدیم و نشنیدیم کسی گفته باشد "مَبَریدُوم که مونَم ستاره دارُم"(31)  حرف "سلطون ممد" که تمام شد، "کَلِی محمد" ادامه داد: از آذر ماه تا آخر فروردین چشم زارعین یک دم به آسمان دوخته شده، روزها را شمارش می کنند و پیوسته به ذکر و مناجات مشغولند. ایلات و عشایر از لر گرفته تا بختیاری به همراه رمه و گله همه و همه، از شمال کوه های لرستان و بختیاری به سمت دشت "چَوِیْل لسونِ"(32) و سوزه زار این دیار سرازیر می شوند. ماشاالله به برکت خدا، آنقدر گله به این دشت سرا زیر می شود که گله داران  پی زراعت های "چَپَه"(33) شده می گردند تا در اذای مبلغی به گله واگذارش کنند. نومَ خدا صلوات، همین "مم قلی گله دار" وقتی از دیار فِرِیْدَن گله را به این سمت کوچ می دهد، و رمه را به دشت رها می کند، دیگر جای سوزن انداختن نیست. بیش از پنجاه نفر گله را همراه و "سروآ گری"(34) می کنند. حالا به ماند سگ های گله، که اگر چه اِسْمَن سگ هستند و به قیافه و جسارت، گرگ نشانند. اواخر ماه بهمن و اویل برج اسفند فصل طلوع زیباترین نشانه های خلقت خداوندگار در این دشت زمرد نشان هویدا می شود. زمین یک پارچه مخملین و علف زارها تا سینه ی آدمی قد می کشد. صحرا یک دست نقش و نگار می بندد، علفِ شیرین، خوراک و پرواربند گله می گردد. "دمبه بَرون توق بِ زنه"(35) "کلی محمد" مکثی کرد به چشمهای "مَمراد" خیره شد و ادامه داد: "مَمراد" یک چشمت به زمین باشه و یک چشمت به آسمون، یک گوشت به صدای پرنده ها و یک گوشت به بع بع گله. مراقبت کند. آخر فوج فوج کوچ پرندگان چنان دیده ات به خود مشغول می سازد که اگر مواظب هوش و حواس خود نباشی و غافل از کار شوی، معلوم نیست چه پیش آمدی به سراغت بیاید. آسمان سراسر  جولانگاه دسته های عظیم و چند صد هزارتایی سُعدین(36)، قازقلنگ، تیهو و کوکو است. مرغان زیبایی که زمین و آسمان را در بر می گیرد و یک دست می پوشاند. وقتی زمین "چَویِلِسون" است، صدای بع بع رمه خستگی از تنت به در می کند. مواظب باش.  در شیارها جا خوش نکنی، به غفلتی سیل تو را در بر خواهد گرفت و اگر بارانی در کار نباشد کمین گاه گرگان و کفتاران است. توی همین برج و ماه رقص و پای کوبی بسیاری برقرار است، عروسی هست، جشن، شادی، سورنا زنون، دهل، فیق و کرنا. مردان به چوب بازی خوش و زنان به دست مال بازی و بی برون اوقات نیکو سر می کنند. دشت یک پارچه سرسبز به تاج زرین بابونه، فلک نشون می شود. " کلی محمد" با دست روی زانویش ضرب گرفت و خواند: بهار دزفیل خیلی قشنگه سوز و سرخ و زرد، رنگ و وارنگه هرجا ری آوری بُو بُکُنَه  فترات اَ فاش نارنج ، پی کِلُ و چَنگه (37) "مَمراد" کمی جابجا شد خود را به "کلی محمد" نزدیک تر کرد تا ترانه اش را بهتر بفهمد. "کلی محمد" با دست رانهایش را مالید و ادامه داد: هر کجا بنشینی آواز خوش بلبلان و عشق بازی پرندگان آدمی را به وجد آورد. زمین و زمان جملگی بهشتی می شود. هر شکم دو شکم زاید و به وقت ییلاق شدن هر گله، دو یا سه رمه فزون به برکت خدا باز می گردد. به شکرانه این رزق، زندگی به راه آید و "موینه"(38) ای که نگین کردی به وصالت در آید، ان شاالله. وقتی صحبتهای "کلی محمد" به اینجا رسید، مردانی که گرد آتش جمع شده بودند شروع به زمزمه کردند: بهار بهارهَ، دل بی قرارهَ، عشقم میایه، عشقوم میایه نگینِ عاشقی، دل خونین از آزُردگی، عشقوم میایه  سوزپوشَ ای نگار، پا به پا مِیلِ طلا، چقذر بِرازه گل عنار مو، دل بی قرار مو، عشقوم میایه "کلی محمد" با اشاره ی دست مردها را به سکوت دعوت کرد و ادامه داد: از نیمه اسفند تا اواخر فروردین، صحرا رنگ و نگار، برقرار خود پا بر جا دارد و جشن و شادمانی زیر هر چادر و هر خانه، بر سر سرای خود استوار دارد و مردم به هر بهانه ای جشن و شادی، رقص و آوازی برپا می کنند. جشن خیش و شخم بر حال زمین، جشن سِیلَه بر گنوم زار قشنگ، جشن فصل داس خونین درو،  جشن خرمن کُفتن و شکر و سپاس،  جشن حال و روزِ ایام خوشی، حال و احوال روزگار سرخوشی،  جشن خنده(39) ، جشن بی برون(40) ، هف شو و هف روز دس و پا رشته، رنگین و قشنگ. "مَمراد" این بدان و حرمت نگه دار که مردم دیار دزفول، شوش، گُتَند، عقیلی، شوشتر و سایر مُحال(41) مردمانی هستند بسیار خون گرم، بی آلایش و بسیار مهمان نواز! نسبت به غریب ها دلی رئوف دارند و مالامال از مهربانی؛ در اطعام مسافر و درمانده در راه، هرآنچه در انبان خانه شان یافت گردد، در طبق اخلاص نثارش کنند. به کمترین محبت دل می بندند، علقه های بی قراری نسبت به دوست از خود نشان می دهند و در محافل دوستانه به لطایف، شعر، قصه، متل، چیستان و امثل الحکم، به دمی خوش، دل می سپارند و به شادمانی خستگی از تن به در می کنند. به همان نشان که در ایل خود به چیره دستیِ "توشمالان"(42) صحنه را گرم نگه می داری، کمانچه گردان و صدای خوش "پیرملکی" در پی مال روان می سازی و به نوای خوش نی، رمه مست چرا می داری! بدان هنر موسیقی در جان مردم این دیار ریشه دوانده! و فراوان نشانه دارد، اساتید خبره و نامدار شعر و ترانه از این دیار سر برآورده و شهره ی آفاق شده اند. ردیف های موسیقایی "بیست و چهار مقامِ" زیبای شوشتری ایشان خوش می درخشد و نزد اهل هنر جایگاه دارد، خوش نشان! در الحان و صدا، نگین بی مانند دارند و در سر سرای عشق و عاشقی دلدادگانی هستند آشنا . "مَمراد" دم فرو بسته و چهار دانگ حواس خود را به سخنان "کَلِی محمد سگ پا" داده بود و در ذهن خود نصایح و سفارشات را یک به یک حک می کرد. اول شب بود و تاریکی رفته رفته نشانه های خود را آشکار می ساخت. سگان به حف حف کردن مشغول بودند و جیرجیرکان و قوری بَقون(43) آواز خوانی را آغاز کرده بودند. "مَمراد" سه تن از همراهان خود را که گرد چاله چمباتمه زده بودند روانه گَلِهْ کرد و سفارش وارسی سگ های زبان بسته را نمود. "روزعلی" پیاله ی شیری داغ برای "کَلِی محمد سگ پا" ریخت و پیاله ای نیز برای "مَمراد" روانه نمود و در پر کردن پیاله ها برای دیگران مشغول شد. "مَمراد" همین طور که پیاله ی شیر به دستان گرفته و فوت می کرد تا خنک شود، رو به "کلی محمد سگ پا" کرد و گفت: "کَلُویی"(20) میشه ازت تقاضایی کنم؟ "کلی محمد" گفت: چه تقاضایی؟ "مَمراد" گفت: حقیقتش را عرض کنم این سفر را به عشق دیدار شما و شنیدن داستان "زری و عیدی" طی سفر کرده ام تا از لبان مبارک حضرتعالی ماجرا را بشنوم؛ شب های ییلاق، همیشه نُقل مجلس بزرگان ایل همین داستان "زری و عیدی" است! "چراغ علی چهارلنگ" به من سفارش کرده سِرِ این عاشقی و دلدادگی را از لبان شیرین شخص خود شما بشنوم! و به گوش جان بسپارم! که رمز و راز جوانی کردن و نکته های بسیار در آن نهفته است. به پاس احترام و در ازای قدر دانی در بیان این ماجرای دلدادگی، ده گوسفندی را که از گله خودت نشان کنی به رسم ارادت تقدیم وجود مبارک تان خواهم کرد و این نیز به سفارش پدر است و من بر این راز بی اطلاعم، پس مرا هوشیار ساز! "کربول" که به آتیش چاله زول زده بود گفت: ماجرای این داستان زیبا، دهان به دهان برای همه نقل شده است، حکماً "مَمراد" نیز علاقمند به شنیدن این داستان پند آموز است و دوست دارد از لسان نخستین فرد سراینده آن یعنی "کَلُویی محمد رنگینه" بشنود که البته برای ما نیز فضیلت و حسی شایسته است و مُصر به شنیدن مجدد آن هستیم. "شیرخدا علی" سری چپق را به آرامی زمین زد و فوتی روانه دمه آن کرد و از کیسه تنباکو به اشاره انگشتانش، تِتن روانه چپقش کرد و با آهی که از سینه خارج می کرد آرام بر لبان خود زمزمه کرد : هی هی للری کجایی که یادت بخیر! آسمون تنگ سحر و یک  بلیون عبده محمد و خدابس سی یک گریون (44) "مَمراد" رو به کلویی محمد سوال کرد چطور شد احوال این دو نفر به ذهنت داستان شد ؟ "کَلِی محمد" در جوابش گفت : ما آدم ها، عقل و کمال دار هستیم، همیشه دنبال چیزهایی که نیازمان هست و احساس می کنیم کم داریم می گردیم و سعی می کنیم نکته های خوب زندگی مان را که به دست می آوریم بزرگ کنیم و هر کجا ضعف و شکستی داخلش بود کم رنگش کنیم، اگر لازم باشد زیبایی های زندگی را برای همه نقل می کنیم و جلوه های خوب آن را شاخ و برگ و رنگ و لعابی جان دار می زنیم، قشنگش می کنیم، چون دوستشان داریم، چون مورد احترام ما هستند، به آنها وابسته ایم و سعی و تلاش داریم عبرت آموز شما جوانان باشند، این داستان ها ارمغان و میراث ما هستند. گاهی بیان آنها مرهم زخم دل های رنجور ما است. مثل اُوْازه ها(45) که شکست های عشقی را شرح می دهند، جان دارند، با ما حرف می زنند! آیا غم و غصه های ما حقیقت ندارند؟ همین طور هم شادی ها و سرزنده بودن های ما حقیقت دارند، احساس دارند. "زری و عیدی" نیز از آن دست حقایق است که سال های سال است، قَرن های متمادی است ورد زبان ادبیات و غلغله ی جان و ضمیر پاک شاعران این خطه است؛ دقیقا مثل "ماه پری و یارقلی دیار گُتَنْد"، مثل "للری و خدابس" در اندیکا، مثل "جابر و جلیل" در شوش، مثل "شیرین و فرهاد" در دل کوه. "کلی محمد" بغض کرده، اشک در حدقه چشمانش درخشید، نفسی تازه کرد و ترانه ای را که به خاطرش آمده بود، خواندن آغاز کرد: درد سختیه عاشقی والله بار عشق کورد قدومه دولا بهار که آیهَ، یادم میایه او روزایی که، برفتیم صحرا عاشقی سوختم، والله ای مردم اَ داغ دیری یارم، دلسردم  نَمونده وَمْ هیچ، تاب و تَوونی دگر پُکِسُم ، تا کی ور گردم  ور گِرِد اِی گل ، بندیرتُم مو یادت هی پِیِمَه ، چا دیرتُم (46) "کلی محمد" بعد از خواندن این ترانه داستان عیدی و زری را آغاز کرد  .پایان  قسمت  اول                                     

پاورقی ها

 

(1) . آهای ممراد

چکار می کنی؟

پس چه شده؟ نگاه به کجا می کنی؟

خوشه؟ خرمه؟ آفتابش قشنگه؟

همان چیزهایی که در مورد دزفول مدام برایت می گفتم همین است.

زمین هاش سبزِ سبز شده است.

ببین ، ببین چقدر زمین سرتاسر سبزه زار شده و چشم نواز است.

 

(2) . نفس که بکشی چشمانت بر هم خورده خوابت می گیرد!

باران پاییزی کار خودش را کرده است.

به لطف خدا امسال هر میش دو شکم می زاید.

زود باش، بشتاب، برو کمک کن مال را آماده کن

جعفر قلی، گرگعلی دارند سیاه چادر و مال و بنه را کنار دیوار (یا حصار) شاه خراسون نصب می کنند.

 

(3) . تایَه : tāya

دایه، مادر ناتنی، کسی که در دوران شیرخوارگیِ نوزاد خود، طفل دیگران را شیر می دهد.

 

(4) . قاز قلنگ/قاز قلنگون : qāzqolong

نوعی پرنده به نام کُلَنک، "ون" علامت جمع است.

 

(5) . قوس القزح : qös_e_qazah

رنگین کمان مرتفع، مملو از رنگ های سبز، سرخ و زرد و...

 

(6) . فِرِشک : ferešk

 جرقه‌ آتش، شرر

 

(7) .  تیری : tiri

 نوعی نان نازک لری تقریبا شبیه نان لواش

 

(8) . بُهون : bohūn

 چادری است که از موی بُز بافته شده است

 

(9) . بَرد نِشونده :  bard nešonda  

نام محلی است باستانی که به جهت قرار گرفتن سنگی تراش داده و نشانده در مسیر راهی باستانی در منطقه شمال مسجد سلیمان به این نام مشهور و معروف می باشد.

 (10) . گُتَنْد : gotand

خواندن نام گتوند به گویش محلی

 

(11) . تنگه حتی : hetti

نام منطقه ای در شمال دزفول مرز شهرستان با استان چهارمحال و بختیاری

 

(12) . زی : zi

زن، همسر حاج سلطان علی معمار، از معماران مشهور حیدرخانه که پنج تن از دختران، پسران و نوه ی خود را جهت بزرگ کردن تا سپری شدن دوره شیرخوارگی در ازای مزد و تامین مایحتاجات اولیه به زنان عشایر بختیاری سپردند.

 

(13) . کلوت، سرگه : kolut

تکه ای پارچه ی ساده یا قلاب دوزی شده که به هنرمندی هرچه تمام تر درست کنند و بر سر کودکان می بندند مانند لُچک که زنان عشایر بختیاری بر سر می گذارند، با ریسمانی که به سکه هایی از جنس نقره ی بافته بر گردا گرد و پیشانی دخترکان آویزان و مزین می کنند که به آن سرگه یا روگه هم می گویند.

 

(14) . تقبل شیردهی به شیرخوارگان نوزاد شهر دزفول توسط عشایر در فصول ییلاق، قشلاق دام صورت می گرفت، چنین رفتاری در اجیر کردن زنان غیور بختیاری تا اوایل پهلوی دوم همچنان در دزفول مرسوم بود. نوزاد را تا سن دوسالگی و بیشتر نزد ایلات نگه داشته در قبال این خدمت، مزد و لوازم دریافت می کردند.

 

(15) . مِشکال : meškāl

سگ پا، کسی که کار حراست با به همراه داشتن سگ ها را بر عهده دارد.

 

(16) . کُووه: köva

گوسفند بزرک

 

(17) . خُلْ، خُلْ ها : xol

 آتش بر جای مانده از زغال های افروخته

 

 (18) . کَربول karbul

  کربلایی

 

(1٩) . دَبیت : dabit

 پارچه سیاه، نام یک نوع شلوار یا تنبان بختیاری

 

(٢٠). کَلُویی، کَلُو، کَلِی:ka:lö

کربلایی/ .کلویی : کسی که سفر زیارتی کربلا رفته باشد .

 

(٢١) . هَلَکون : halakūn

 باقی مانده زارعتی که قابلیت و ارزش چیدن نداشته باشد .

 

(٢٢) . ابر "اُوْر" دِنْگال : r dengālӧ

ابر پراکنده

 

(٢٣) . تَنبَل خَبَر کن :

ابری را گویند که نشان و گواه دهنده‌ی رسیدن فصل زمستان است .

 

(2٤) . اُوْرا سیه گَدَه دٍرْده :

ابرهای سیاه پر باران که به دلیل بارش فراوان در وقت باریدن گویند شکم ابرها پاره شده!

 

(25) . چُمُت : čomot

 تکه هیزم نیم سوخته.

 

(26) . ترجمه شعر به فارسی روان :

امروز روزی از زمستان اما مانند بهاراست

و هر سو که بگردی (بنگری) گلباران است .

صحرا و بیابان مملو است از سبزه و گل سرخ ،هر که ازصحرا می آید زیر بغلش توله می آورد.

آسمان پر از پرنده است و همه فریاد می زنند ،هریک را که بنگری مانند بلبل زیباست.

باغها به سبب درختان سبز مانند جنگل هستند و درختان کُنار از همه سبزترند.

هرطرف که می گردی غیر از گل و غنچه نمی بینی و چشمها تا آنجا که دید دارند، نقش و نگارمی بینند.

همه جای صحرا سبزِ خوش رنگ و پر از نیشکر و چغندرقند یا مملو از خیار است.

باغبان بیل به دست در باغش تا عصر یا جوی آب درمی آورد یا گل می کارد.

کوه و بیابان پراست از سار و کبوتر، و شکارچی فریاد می زند که حالا وقت شکاراست

نارنگی و لیموشیرین به تو نگاه می کنند و هر یک را که می مکی مثل این که بهتر از انار می باشد.

بوی آمدن عید به مشام می رسد طبیعت رنگ تر و تازه ای به خود گرفته ، و به راستی که زمستان امسال از پارسال بهتراست.

خدا را به خاطر این همه نعمت و رحمت بسیار شکر می گوییم ، هیچکی نمی تواند اندکی از کارها (نعمات) او را بشمرد.

لِری : بگردی ،بچرخی)،   لِف : مانند)،    دِچ :پر ، مملو)،    زِیرِ کِل : زیر بغل)،    تولَه : گیاه پنیرک)،   باهندَه : پرنده)،   قی : فریاد)،    هرکونَه : هرکدام را)،    مری : مثل این که)،    بُر بِکنِن : فرصت می یابند، قد می دهند، افق دیدشان هست)،    سُوز چویری : بسیار سبز)،    چُندر : چغندر)،    سُعدین : سار)،    مِزنی : بِمَکی، مَک بزنی)،    بَز : به از، بهتراز)،    بِختر : بهتر)،    نَتَرَه : نمی تواند)،    پِلْتِی : اندکی) . شعر از استاد محمد مهدی انصاری.

 

(27) . تَشِ بِرْق : taš_e_berq

 رعد و برق.

 

(28) . غِرمب به شِراقْنَه ǭoromb be šerāqna

صدای رعد و برق آسمان که بر سطح آسمان و زمین می کشد؛  امکان دارد شِراقْنَه از شَراق که نام پرنده ای است و صدای تیز و بلندی دارد بر گرفته باشد.

 

(29) . کف مالی : kaf mӧli

کنایه از صاف و تمیز بودن آسمان، گویی ماله کشیده باشند.

 

(30) . از تنگه‌ی شیر علی مردان که حرکت می کنیم ستاره زل را نشانه‌ی خود می گیریم که مستقیم به سمت دزفول حرکت می کنیم .

 

(31) . نوعی اعتقادات است در میان عشایر بختیاری منطقه مسجد سلیمان که گویند در هنگام حرکت و انجام کارها باید توجه به حضور ستارگان داشت و شناخت وقت و زمان انجام خوب و بد کار را سنجید و در نظر گرفت. خصوصا در وقت حرکت عروس به خانه‌ی بخت، اگر ستاره نحس در آسمان دیده شود عروس را به اتاقش بر گردانده و می گویند ستاره دارد، یعنی شگون ندارد .

 

(32) . چَویل لسون :

لفظ لری لرستان است به معنای سرسبز، سبزه زار، منطقه سر سبز .

 

(33) . چَپَه:ča:pa

 وارونه کردن، زمین کشت شده را بر گرداندن.

 

(34) . سرواگری : sarvāgeri

 مرتب کردن، منظم نمودن .

 

(35) . دمبه گوسفندان به هنگام راه رفتن، گویی طوق می زدند حالتی در پاک کردن غلات و حبوبات که بروی سینی بالا و پایین و چپ و راست چرخاندن تا پاک شود .

 

(36) . سُعدین :so,din  

نام پرنده ی سار که به گویش دزفولی به آن سُعدین گویند .

 

(37) . ترانه ای دزفولی که مضمون آن چنین است :

فصل بهار در دزفول بسیار قشنگ و زیبا است،

مملو از رنگ های سرخ، سبز و زرد، رنگا وا رنگ،

هر کجا که روی آوری بوی خوش آن بلند شده، تمام فضا را در بر می گیرد،

این بوی خوش عطر گل نارنج در هیاهوی هلهله، دست زدن ها و شادی کنان،

شعر از استاد حسین بهرنگ .

 

(38) . مُویینَه : möyina

دختر دم بخت

 

(39) . جشن خنده، خنده کنون : xanda komün

خنده کنون همان ختنه و سور خوران است.

 

(40) . جشن بی برون :

مراسم مفصل جشن و شادی عروسی با رسم و رسومات خاص خود که هفت شب و هفت روز به طول می انجامید.

 

(41) . مُحال mohāl

 دهات، روستا

 

(42) . تُشمال :tošmāl

 از دو کلمه توش به معنی سهم و مال به معنی منال، ثروت، رمه و گله قلمداد می گردد تشکیل شده است؛ اما امروزه به افرادی گفته می شود که در جشن و شادی یا مراسمات مذهبی به نواختن فیق، سرنا و دهل اهتمام دارند.

 

(43) . قُورِّی بقون : qorrē baqūn

 قور یعنی صدا از قرائت می آید و بَق یعنی قورباغه ، بقون جمع قورباغه ها. صدای جمعی قورباغه ها را قور بقون خوانند.

 

(44) . عبده محمد للری در منطقه للر از توابع اندیکا مسجدسلیمان بدنیا آمد؛ وی از بزرگان طایفه بشمار می آید، سر آغاز زندگی او از عهد جوانی سرشار از عشق، محبت ، نشاط و غیرت بوده است که با فراز و نشیب زیادی سپری شد

از مهمترین فراز و زندگی وی داستان حماسه عاشقی او با خدابس بوده که هنوز هم در بین مردم بختیاری بر سر زبان ها جاریست.

عبده محمد للری و خدابس، دو جوان عاشق و دلداده همدیگر را بسیار دوست داشتند و همین علاقه زندگی پر فراز و نشیبی را برایشان رقم زد، اما عاقبت به وصال هم می رسند، اگر چه دیر هنگامی نمی پاید و "خدا بس" فوت می کند و عبده محمد غمگین دیار آبا و اجدادی خود را ترک و روانه دزفول شده، رحل اقامت دراین سرزمین اختیار می کند. عاقبت للری پس از پشت سر گذاشتن صد و بیست و پنج بهار در دزفول فوت کرده با تشریفات باشکوهی پیکرش به قبرستان آبا و اجدادی خود در للر منتقل و به خاک سپرده شد .

استاد غلام اسماعیلی نیا (لیوس) اشعار بسیاری در مقام این عاشقی سروده که از آن جمله سخنان نغز اشاره ای است که در ادبیات این شعر بلند است :

آسمون  تنگ  سحر  و یک  بلیون

عبده محمد و خدابس سی یک گریون

ترجمه : وقتی که شب رو به اتمام است و نزدیک به صبح است ( گرگ و میش شدن صبح ) "عبد محمد للری" و "خدابس" در فراق یکدیگر گریه می کنند.

 

(45) . اُوْوازه :

ترانه، سروده، آهنگی حزن انگیز که در غم فراق یا از دست دادن عزیز از نفیر جان خواننده بر لبان دلسوخته وی جاری می شود .

 

(46) . معنی این ترانه چنین است :

به خدا قسم عاشقی درد بسیار سختی است،

کشیدن بار عاشقی کمر مرا خم کرده است،

هر وقت فصل بهار می رسد، گذشته ها یادم می آید،

آن روزها که با همدیگر به دشت و صحرا می رفتیم،

به خدا قسم عاشقی چون شعله ی آتش مرا سوخته است،

من از فراق یارم و معشوق خود دلسرد شدم،

بر من صبر و شکیبایی هیچ نماند و توان از دست می رود،

دیگر از درون تخریب شدم ! آخر تا به کی باید سرگردان باشم؟

ای گل خوش بوی من، نزد من برگرد که من چشم انتظار تو هستم،

یاد و خاطرات شیرین تو همیشه با من هست، آیا فکر کرده ای من تو را فراموش کرده و از تو دورم؟! شعر از استاد حسین بهرنگ .

 




نظرات شما

ارسال دیدگاه

Protected by FormShield

lastnews

سلام به پاییز

یک پیرزن روستایی 700 خودرو پورشه وارد کشور کرد!

خداحافظ تابستان

پاسخ ایران به آمریکا

آغاز عملیات اجرایی 115000 واحد مسکونی طرح اقدام ملی در شهرهای جدید

تخت روانچی: آمریکا هرگز بازگشت قطعنامه‌های منقضی شده را نخواهد دید

وزیر راه و شهرسازی خبر داد: معرفی 109 هزار واحد مسکونی خالی به سازمان امور مالیاتی جهت اخذ مالیات

طنز کانادایی جوایز امی را درو کرد.

10+9استان کشور دارای روند صعودی زیاد یا کم ابتلا به کرونا تا پایان شهریور 99

هشدار دامپزشکی خوزستان:مردم مرغ زنده نخرند

بیگک و عروسک‌های بومی هستند| +فیلم

آغازی بر یک حماسه ی ماندگار

علت گرامی داشتن هفته دفاع مقدس چیست؟

رهبر انقلاب اسلامی: پذیرش قطعنامه از سوی امام راحل مبتنی بر عقلانیت و تدبیر بود

شماره 115 هفته نامه رامهرمز نامه با مطالب و گزارش های خواندنی منتشر شد.

‏برد الدحیل برابر پرسپولیس

فرمانده انتظامی خوزستان منصوب شد

پیام رییس بنیادشهید شهرستان شوش به مناسبت گرامیداشت هفته دفاع مقدس

*مراسم رونمایی از تقریظ رهبرانقلاب برای کتاب مربع های قرمز

*شربت شهادت را نخواهید نوشید

چهلمین سالگرد دفاع مقدس گرامی باد

سیستم ایمنی و 10 نوشیدنی برای تقویت آن

محمود واعظی: پیام اختلاف به خارج ندهید

عضو شورای شهر دزفول استعفای خود را پس گرفت!

پلمپ یک باب مغازه فست فود در دزفول

امروز آمریکا شکست خورد

روح ا.. جلیلی رئیس شورای شهر مسجدسلیمان شد

جسد مردی ناشناس در کانال شاه ولی دزفول کشف شد

وزیر آموزش‌وپرورش؛ تصور اجرای سند 2030 در مدارس اتهام به آموزش‌وپرورش است

خوزستان در سایه بی توجهی به رعایت دستورالعمل های بهداشتی قرمز شد

برگزاری جلسه رسمی شورای شهر دزفول به ریاست مصطفی عظیمی فر

خطیب زاده: تلخ‌ترین روزهای آمریکا در حال رقم خوردن است/ به هر اقدامی از سوی آمریکا با جدیت پاسخ می‌دهیم

فرمانده مقابله با کرونا در کلانشهر تهران اعلام کرد شرایط کاملا قرمز در تهران / درخواست بازگشت محدودیت ها و دورکاری کارمندان

نفرات برتر کنکور در رشته های مختلف

نتایج کنکور سراسری 99 اعلام شد

رئیس جمهور در جلسه ستاد ملی مقابله با کرونا: مردم مراقبت ها و دستورالعمل های بهداشتی را در فصل پاییز تشدید کنند

رئیس جمهور : تامین ارز مورد نیاز سال 99 و ذخیره سازی استراتژیک مصوب کماکان باید در اولویت اقدامات بانک مرکزی باشد

یک تن گونه گیاهی غیرمجاز در دزفول کشف شد

قالیباف: اگر مردم را فراموش کنیم شکست خواهیم خورد

نتایج اولیه کنکور اعلام شد/ آغاز انتخاب رشته از چهارشنبه

ایران: اقدام آمریکا برای بازگرداندن تحریم‌های شورای امنیت غیرقانونی، باطل و بی‌اثر است

⬛نحوست ماه صفر ؛ حقیقت یا خرافه؟؟؟🔲چرا ماه صفر به سنگینی و نحوست شهرت یافته است؟*

وال استریت ژورنال: پادشاه و ولیعهد عربستان بر سر عادی سازی روابط با اسرائیل به اختلاف خورده‌اند

خودروهای ورود موقت را تحویل ندهید، قاچاق می‌شود

معاون اول رییس جمهور: بهینه سازی مصرف انرژی می‌تواند نقش سازنده‌ای در آینده اقتصاد کشور ایفا کند

*فیلم‌های سید مرتضی سبزقبا در سومین جشنواره‌ی بین‌المللی فیلم «Jharkhand» هندوستان*

تظاهرات‌ در کشورهای جهان علیه عادی‌سازی روابط با اسرائیل

شهرداری: شمشادهای بلند، عامل ناامنیِ زنان است

برگزاری اولین نمایشگاه بین المللی اوراسیا در بهمن ماه 99

تغییر ساعت رسمی کشور از یکشنبه