آخرین مطالب

فرهانم فرزند خورشید قسمت پنجم و پایانی

فرهانم فرزند خورشید قسمت پنجم و پایانی خوزستان - بخش ویژه صبح ملت نیوز

فرهانم فرزند خورشید    قسمت پنجم و پایانی

  بزرگنمایی:

آخرین فصل داستان

فرهانم فرزند خورشید
قسمت پنجم و پایانی

شیخ با صدایی بلند مرا فراخواند: فرهان، فرهان، هرچه می‌توانید گونی‌های مانده از خاک را از اطراف جمع کنید و نزدیک دیواره سد بیاورید، یَلایَلا یَلایَلا، یَلایَلا درنگ جایز نیست!
حیران ماندم!  آخر همه‌ چیز مرتب و همه‌جا در آرامش بود!
شیخ لفته نهیب زد: یابن‌عبود خوابتون برده؟ با شما هستم زود باشید، زودزود، سریع‌سریع!
جاسم جستی زد و ندا داد: بچه‌ها سریع‌سریع.
و به یک‌باره در گردآوری هرچه گونی خاک در اطراف بود در تلاشی مضاعف برآمدیم، اما شیخ آرام و قرار نداشت، همین طور که نشسته بود صدا می‌کرد حیدر، جاسم، عبدالامیر، عبدالزهرا زود باشید. زود! انگار قرار بود دشمن بر ما شبیخون بزند! به نفس افتادیم و چنان در رفت‌وشد شدت گرفتیم که گاه لیز خورده کله پا می‌شدیم، اما جازدن در کار نبود. جاسم، جاسم گفتن حاج لفته، بر شتاب سعیداوی افزود خود را چون نمر تیز پا به شیخ لفته رساند و گفت: بلی عمی بلخدمه، عینی، روحی، عمری، جانم به فدایت برای چه بی‌تاب شده‌ای؟
شیخ از میان دو ابروی پرپشت خود نگاه تیزی بر جاسم انداخت، پنجه دست فراخ شده‌اش را گشود و دست جاسم را به محکمی فشرد و گفت: چرا پدران شما اینجا نیستند؟ آنها به امید حضور شما شجاعان عرب، دلیران ایل، در سایر نقاط درگیر مهار این سیل خانمان براندازند سخت مشغول هستند. کارشان را در دیار خودمان به زیباترین وجه ممکن به انجام  رسانده و امروز به ما سپرده اند. فردا صبح علی الطلوع پیش ما خواهند بود! عزیزم خوب توجه کن، این دشت به همت شما نفس می‌کشد. دقت کن، به جد کیسه‌ها را بر پشت این سد برآورید با پاهای خود محکم بر کیسه‌ها بکوبید تا چون میخ بر دیواره سد نشانده شوند، کاهلی در کار شایسته نیست.
جاسم عمو لفته را گفت: چه شده  است!
شیخ  که لختی به آسمان نگاه می‌کرد، گاه گوش بر دیواره سد و اندکی نگاهی معنادار بر دشت داشت گفت: نمی‌دانم!
ما سرسخت‌تر از قبل در تلاش به گردآوری کیسه‌های خاک بر روی این مار تنومند خفته بر شط شدیم.
یک سیاهی در نزدیکی ما جنبید، شناختمش اُمّ حیدر بود. هنوز آنجا به نظارهٔ رفتار و تلاش بی‌امان ما ایستاده بود. او به‌سوی قریه رفت و به اندک زمانی همهٔ زنان، دخترکان و سالمندان را نزد ما برای بالا کشیدن کیسه‌ها آورد. کسی معنای خستگی را نمی‌شناخت، کسی بر کم‌کاری دیگری شکوه نمی‌کرد، هیچ کس بر دیگری طعنه نمی‌زد، هر کس در فعالیت بر دیگری سبقت می‌گرفت و تلاش می‌کرد تا خستگی را از شانه دیگری بزداید! همه از جان و دل مایه می‌گذاشتند و به اندک زمانی کیسه‌های بی‌شماری از خاک بر دیواره سد افزوده شد. به خواهش شیخ، قافلهٔ به همت آمده، مجدداً به روستا برگردانده شدند، اما نگاه‌ها نگران‌تر از قبل شده بود. کم‌کم رودخانه به کُرنش برآمده، دسیبل صدایش رفته‌رفته بالا گرفت، اینجا بود که سخن شیخ در گوشم طنین انداز شد «آرامش قبل طوفان!» شط غلغل‌کنان به آهنگ نامیمونی خروش آغاز کرد. ابرها در آسمان کار خود را آغاز کرده و باران بر طغیان رود شدت بخشید؛ من تازه نگاه‌های معنادار شیخ لفته را یک‌به‌یک در ذهن خود مرور می‌کردم. لرزش بر دیواره سد آغاز شد. شیخ چوب‌دستی خود را بلند کرد تا لهیب پی‌درپی موج رودخانه را به نظاره بنشیند، به چرخش نگاه خود سیطره رود را از بالا تا پایین ورانداز کرد. خودش را از سینه‌کش کیسه‌های پر خاکِ بند بالا کشید و برفراز بند قامت نحیف و کشیده‌اش را به رخ رود کشید. شیخ بر آب خیره شد، بیست‌وپنج فرزند دل‌بند شیخ، به گردش حلقه زدیم، رود تازه نفس چاق می‌کرد. به عمر خُرد خود اولین بار بود این همه آب سیاه و دهشت‌آور به چشم می‌دیدم! هیچ  رنگ و اثری از مهرِ همیشگی بر سیمای قشنگ ایام گذشته شط نمایان نبود. روزهای پیشین آب جان می‌داد، حیات می‌بخشید، اما الان پر غرور و ناآرام جان می‌طلبید! بر روی آب حرکت اسباب و اثاثیه مردمان سیل زده از جلوی چشمان ما رد می شد! به ناگهان سینه ستبر رود بر کمربند سد کوفتن آغاز کرد، موج از پی موج گرفت و یک‌به‌یک بر شدت ضربات خود می‌افزود و به یک‌باره رود سرتاسر لبهٔ بند را در نوردید و رگهٔ آبشار گونه‌ای بر بند جاری ساخت. سرانگشت پایم خیس شد، دستم بی‌اختیار بر شانه عمویم نشست. جملگی گرد شیخ طایفه خود حلقه زدیم و مرکز دایره امید خود را سخت در برگرفتیم. حاج لفته نگاهی بر سیمای تک‌تک ما انداخت و لبخندی سرد بر چهره‌اش نشست و به یک‌باره با صدای پر تپش گفت: نترسید «!لا خوفٌ علیهم ولا هُم یحزنون» این رود همان رود زندگی خودمان است! ما سال‌های‌ سال است با او مأنوس هستیم و بر سینه او پرورش یافته‌ایم. باکی نیست، آرام می‌گیرد نترسید!
عمو لفته لختی درنگ کرد و زیر لب به زمزه شعری خواند که متوجه نشدیم! ناگهان شیخ خشم گرفت چوب‌دستی خود را بالا برد و در آسمان چرخاند و بر جان رود به محکمی فرود آورد و ندا سر داد: ای شط تو را چه شده؟ منم لفته! لفته‌ام، ابن‌بوتراب، سال‌ها من و پدرانم سینه‌ات را می‌شکافتیم و از رزق تو روزی به خانه نزد اهل و عیال می‌بردیم، آرام گیر آرام، این دیار من است، این سرای من است و اینان فرزندان پرتوان من هستند که امروز تو را به نبرد می‌خوانند. با سخنان شیخ جانی تازه سرتاسر وجودمان را در برگرفت. حاج لفته را محکم در برگرفته غرق بوسه‌اش کردیم و از فراز بند پایین آمدیم. رود خروشان شد و آرام‌آرام سرازیرکردن آب بر بلندی بند را بر ما هویدا ساخت. حاج لفته همان جایی که از دیواره سد پایین آمده بود درست در منتها‌الیه قوس و شکم برآمدهٔ سد، بر جدارهٔ بند تکیه داد و چوب‌دستی را درحالی‌که یک طرف آن را بر سینه خود گرفته بود، سمت دیگر آن را در جلو پای خود در دل زمین فرو برد و به تک‌تک ما فرمان داد: هر قسمت بند را محکم به سینه خود گیرید که این آخرین رمق شط است زورآزمایی می‌کند. زل آسمان برآمده و صبح نزدیک است، رود توانش همین است، به زانو درخواهد آمد.
ریزش آب بر پیکر سد آغاز شد. شیخ لفته هر دو دست خود را به آرامی بر زمین گل‌ولای‌شده نشاند و بر صورت مالید و بر دست راست و چپ تیمم داد و به نماز صبح برآمد،  ما که غرق سیمای مردانه‌اش شده بودیم اجداد خود را در او می‌دیدیم.  لرزش بر دیواره سد به‌خوبی احساس می‌شد. جاسم گفت: یَلایَلا بر دیواره سد بروید و بند را محکم به سینه تنگ گیرید.
اُمّ حیدر درحالی‌که چندتن از دختران ده او را همراهی می‌کردند نزدیک آمد. از صحنه به وجود آمده خوف کرده در هراسناک شد. نماز شیخ که تمام شد اُمّ حیدر را صدا کرد و گفت: جلو بیا، جلوتر، نترسید! فرزندانم همگی مرد شده‌اند، هراسی نیست به خانه برگردید. صبح نزدیک است. همین که اُمّ‌حیدر با نگرانی قصد برگشت داشت، او را صدا زدم: خاله‌خاله، جاموس، جاموس، اسد را بیاورید، حنطل، خُطیری. یک‌به‌یک همه را خواندم. به فریده که همراه دیگر دختران آنجا حضور داشت سفارش اسد را کردم! فریده جلو آمد و گفت: چه کنیم؟
گفتم در گوش اسد بگو: فرهان ابن‌خورشید تو را می‌خواند، او که بیاید جملگی به دنبالش روان خواهند شد.
اسد سنگین‌ترین گاومیش کل منطقه بود. راه که می‌رفت زمین زیر پایش تکان می‌خورد. اُبهّت داشت و با وقار بود. کسی جرئت زول‌زدن در چشمان سیاهش را نداشت! وقتی در کنارش می‌ایستادی نفس که می‌کشید غرور وجودت را در بر‌می‌گرفت.
هنوز کمرم محکم به دیوار سد چسبیده بود و پاهایم در گل‌ولای فرورفته و بر شانه‌هایم ریزش آب شدت داشت. به فکر فرورفتم  که اگر اسد بیاید، چه خواهد شد. اُمّ‌حیدر به در خانه رفت بی‌بی را صدا کرده و با او به همراه دختران ده روانه طویله می‌شوند، اما جاموس‌ها فقط مطیع من بودند و به فرمان من کار می‌کردند. اُمّ‌حیدر مضطرب مانده بود! چگونه این رمه را روانه میدان جولان با شط کند؟ فریده که سخنان مرا به‌خاطر داشته از بی‌بی سراغ اسد را گرفت. وقتی بی‌بی با دست او را نشان کرده، فریده نزد جاموس حاضر شد و در گوشش گفت: فرهان خسته چشم به راه اسد است. فرهان، فرهان تو را می‌طلبد، فرهان‌ابن‌خورشید.
اسد فریده را استشمام کرده، از طویله خارج شد، پشت‌به‌پشت وی رمه به حرکت درآمده و دختران افسارشان را می‌کشیدند. سفیدی از افق برخاسته بود. چشمم که به اسد افتاد صدایش زدم: اسداسد، اسداسد ناگهان شروع به دویدن کرد و درحالی‌که فریده را در پی خود می‌کشید خودش را به من رساند. زنجیرِ افسارِ بر گردن مانده‌اش را از دور گردنش باز کردم و پیشانیش را بوسیدم، او مرا بویید. اسد را بر سینه سد جای دادم. جاسم صدا برآورد دیواره حرکت می‌کند، خواهرش که افسار حنطل را در دست داشت بی‌تابی کرد. حنطل را کشان‌کشان کنار جاسم نشاندم و به همین نحو یک‌به‌یک جاموس‌ها را بر دیواره سد سنگر نشان ساختم. شیخ از جایش تکان نمی‌خورد. انتهای چوب‌دستی در جان زمین فرورفته بود و سمت دیگر با دو دست بر سینه شیخ میخ‌کوب مانده بود.
جاسم گفت چوب‌دستی را از شیخ جدا کنیم و آن را عمود بر کنار دیواره بند در زمین فرونشانیم، اما شیخ از جایش تکان نمی‌خورد، ریزش آب آبشاروار بر پیکر عمو لفته جاری بود، حساس‌ترین نقطه همین جا بود. خواستیم بلندش کنیم، اما شیخ رضایت نداد. صورت پر از گل‌ولای به نماز شده‌اش را بوسیدم، اما نشد، .... یادم آمد، بیرق، لوا، علم ایل! دوان‌دوان به‌ سمت خانه آمدم، ندا دادم و تنی چند از بچه‌ها را در پی خود فراخواندم. به موظیف خانه آمدم. سه‌چهار نفری بیرق طایفه را بر شانه به‌سمت حساس‌ترین نقطه بند حرکت دادیم و در کنار شیخ تکیه به جداره سد در قهر زمین فرو نشاندیم.
هوا در حال روشن‌شدن بود. بچه‌ها دیواره سد را مواظبت می‌کردند، اما دیگر رمقی نمانده بود. عبود فریاد برآورد: دیواره شکم کرده است.
دوان شدم به جایی که خطیری نشسته بود! آری اینجا به بند فشار آمده بود.  بر او نهیب زدم که چه می‌کنی؟
و با دستانم بر پیکر او فشار آوردم تا خود را به دیواره بچسباند. چند کیسه از بالای بند بر سر خطیری ول شد، آب روان شد! بر پشت خطیری برآمده به تقلا کیسه‌های خاک را جابجا و راه نفوذ آب را سد کردم. صدایی از بچه‌ها به گوش نمی‌رسید، هر کدام در گوشه‌ای بر سینه سد به خواب رفته بودند و من بر نعش جان داده خطیری به گریه از حال رفتم.
بوی خوش پدرم به مشامم وزیدن گرفت! چشم که باز کردم، مردان قریه رسیده بودند، سد بر قرار خود استوار بود و بیرق در آسمان سرزمینم پشت‌برپشت لفته در اهتزاز بود. شیخ لفته، شیخ قریه نگاهش را  به‌سوی خورشید دوخته و چشم‌درچشم آسمان خوابیده بود. تبسمی زیبا بر سیمای پرفروغش حک شده بود. خود را از آغوش پدرم انداختم به‌سوی شیخ رفتم. او زنده بود، اما نفس نمی‌کشید! جان داشت، اما حرکت نمی‌کرد، سر بر پایش گذاشتم تا لختی بخوابم. جاسم خودش را رساند، عبود آمد، نمر، عبدالزهرا همهٔ بیست‌وپنج فرزندش بر گردش حلقه زدیم، ناگهان جاسم هلهله‌کنان ندا داد : «بچنه الشط مابچانه، رودخانه را به گریه انداختیم، اما او ما را به گریه نینداخت.»
 
 
محمدباقر مقدم‌ نیا  

ویراستار مهندس علیرضا رشنو


نظرات شما

ارسال دیدگاه

Protected by FormShield

آخرین اخبار

ترامپ: "نیویورک تایمز" را دیگر در کاخ سفید نبینم!

معترضان لبنانی مجددا مسیرهای شهرهای مختلف را بستند/ مدارس و بانک‌ها همچنان تعطیل هستند

پوتین در دیدار با اردوغان: وضعیت سوریه دشوار است

امکان آموزش پنج زبان دیگر در کنار انگلیسی

ترامپ با لحنی تمسخرآمیز گفت ::آنها (عربستانی ها) به جزء پول چیز دیگری ندارند

از محکومیت سنگین جعبه سیاه بابک زنجانی تا صدور حکم شهرام جزایری و سریال روح الله زم، در نشست خبری سخنگوی قوه ی قضاییه

قتل خواهر32 ساله به دست برادر

برانکو در خصوص مالیات و کارش گفت:

قرار مرگ دو دوست بخاطر یک دختر

پلوسی از دلایل مستحکم خود برای استیضاح ترامپ گفت

مشکل جدید رونالدو : اینبار با تطابق DNA

مدرسه ای آنسوی کوه٬ چهار دیواری ساده ی عشق (تقدیم به همه‌ی معلمان عاشق)

تارتار:شاهین بوشهر حریف خوبی بود

مرگ مشکوک دختر دانشجو در خانه دندانپزشک

علت بارانی که در اهواز 286 نفر را راهی بیمارستان کرد

هشدار کره شمالی به واشنگتن و سئول

ترامپ:دمکرات ها حتما مرا استیضاح میکنند

ضرب‌الاجل جدید 35 ساعته ترکیه به کردها برای عقب‌نشینی

تایید سند اصلاحات حریری

اردوغان: وقتی پای سرزمین و ثبات ملت‌مان در میان است نیاز به اجازه هیچ کس نداریم

گمانه زنی درباره چند و چون گزینش شهردار جدید در شهر باستانی و مذهبی شوش

آبادان وخرمشهر سرزمین وعده ها

در آستانه مراسم انعقاد قرار داد داخلی سازی صنعت پتروشیمی مطرح شد ؛ نهضت ساخت داخل حلال مشکلات آینده صنعت کشور است

مشاور رییس جمهور و دبیر شورایعالی مناطق آزاد و ویژه اقتصادی مرتضی بانک: معافیت مالیاتی مناطق آزاد حذف نمی‌شود

سخنگوی دولت در نشت خبری: همواره از محدود کردن‌ها ضربه خوردیم

ژن خوب: پدرم برایم پدری نکرد

یک دنیا حرف با عکس، اثری از عکس مشهور اوگور_گالنکوس‌، هنرمندِ اهل ترکیه

نرخ ارز واقعی مورخه29 مهرماه 1398

صالحی در دیدار با امام جمعه تبریز: فعالیت‌ها و برنامه‌ریزی‌ امور قرآنی به همگرایی بیشتر نیاز دارد

مدیرعامل بانک مسکن خبر داد راه‌اندازی بازارگاه الکترونیکی مسکن/ نیاز انبوه‌سازان به بودجه نقدی با بازارگاه الکترونیکی برطرف می‌شود

شیخ اسماعیل قصری / عارفی در دزفول

مدیرکل حمل‌ونقل مسافر سازمان راهداری و حمل‌ونقل جاده‌ای: رکورد جابه‌جایی مسافر کشور در ایام اربعین امسال شکسته شد

به میزبانی وزارت میراث‌فرهنگی صورت گرفت؛ بازدید اینفلوئنسرهای چینی از جاذبه‌های گردشگری ایران

صالحی در جمع خبرنگاران تبریز: نمایشگاه بین‌المللی کتاب تبریز در اقتصاد نشر موثر است

33 معدن کوچک مقیاس فعال شد/ ارائه راهکار کلینیکی برای 210 معدن

سنخگوی وزارت خارجه در جمع خبرنگاران

مفقود شدن سرهنگ افشا گر فساد مالی تیتر یک اخبار و رسانه های امارات

چین دیگر لباس و پارچه مشکی به هنگ کنگ صادرات نمی کند

به دنبال اهانت به ساحت پیامبر اکرم (ص) و اعتراضات مردم، خون خیابانهای بنگلادش را فزا گرفت

بازهم مسجدسلیمان لرزید

پنج قدم برای شکست پوکی استخوان

تفاوت‌های افسردگی مردانه و افسردگی زنانه

پاره شدن طناب دار 4 زن اعدامی در تهران

آمادگی 10 شهر استان کرمان برای میزبانی جشنواره موسیقی نواحی

مدیر هنرستان هنرهای زیبای اهواز منصوب شد .

جذب بیش از 2 هزار نیروی حق التدریسی در استان خوزستان

کردهای سوریه: از مرزها عقب‌نشینی می‌کنیم/ ترکیه: منطقه امن شامل تمام مناطق شرق فرات است

امروز را آغاز کن ، امروز را زندگی کن

نو آوری در صنعت گردشگری، تلاش کنید شما اولین های آن باشید

هفته نامه رامهرمز نامه شماره 84